پست ثابـــت

پنجشنبه 23 فروردین 1397 13:20

نویسنده: Mehregan pixie
ارسال شده در: مرینت/لیدی باگ ? ادرین/کت نوار ? رنا روژ ? کویین بی ?
سعلااااااام گااایز^^ من کورالین میباشم مدیر این وبلاگ^^خوب توش از میراکلس و چیزای مختلف اپ میشه به همراه کلی رمان و داستان های میراکلسی^^نویسنده میپذیرم:)با تبادل لینک هم موافقم:)کپی از مطالب خیلی ممنوع!:)توهین و فحش هم ممنوع!سوال هاتون رو خیلی زود جواب میدم^^مدیر دوم:رونیکا اگه من نبودم کاری داشتید به اون بگید :* فعالیت وب بیشتر تو نیمه اول سال هست:)راستی لطفا هر روز سر بزنید^^ممنون:)تو نظرسنجی های وب شرکت کنید و به پست ها نظر بدید:*بای!فعلا:)


کامنت ها: نظرات
برچسبها: اولین پست ?
اخرین ویرایش: پنجشنبه 25 مرداد 1397 15:56

مهم

پنجشنبه 25 مرداد 1397 15:53

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: لیدی نویر ? لیدرین ? ادرینت ? مریکت ? داستان ها ? مرینت/لیدی باگ ? اخبار ?
بچه ها به پست های جدیدم بنظرید قسمت بعدو بذارم:/بای:)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

اوایــــــــ❤️یــــی عشــــــق هفتم❤️

پنجشنبه 25 مرداد 1397 15:36

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ? رنا روژ ? کویین بی ?
سعلام فرند^^۱۰۰ تا:)انتظارم رفت بالا:/…………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… …………………………………………………………………………………………(مارینت):لوکا نگاه بدی و خشمگین به مامان ادرین و پدرم کرد……نمیدونم چرا ولی خیلی انگار عصبی شده بود……… -لوکا……ا خوب……بی؟ چشاش رو بست……-اره خوبم بهتره تو بری دیر میشه -باشه……ادرین هم که هیچی عین سگ بهم زل زده بود۰-۰یا خدا چرا یهو اینطوری شد!؟ رفتم جلوتر و روبروش ایستادم ……نفس های گرمش رو به وضوح میتونستم حس کنم…… زیر لب گفتم:هیز شدیاااا:/ سریع خودش رو جمع و جور کرد: عینک نیاز داری بهت بدم؟ چشم غره ای بهش رفتم بازم با اون ضایع بازی هاش داشت انکارشون میکرد!!عجب ادم عجیبی!! (از زبون ادرین):مارینت رو کنار یه پسره ای که به نظر جلف میومد دیدم……نمیدونم چرا ولی اعصابم بهم ریخت……که متوجه شدم مارینت اروم داره میاد به سمتم……تازه به قیافش دقیق شدم……چشای ابی درشت و خوشگلی داشت……فرم دماغ و لبش هم کاملا به صورتش میومد……موهای ابیش که نگو……تو چشاش غرق شدم……با تعجب بهم نکاه کرد و اومد نزدیک تر……دمای بدنم رفت بالا……-هیز شدیااا قیافم پوکر شد:عینک لازم داری بهت بدم؟……چشم غره ی همیشگیش رو رفت……دختر خیلی عجیبیه…… دستام رو جلوش اوردم……اونم دستای سردش رو اروم گذاشت تو دستای گرمم……افراد ماه دمای بدن پایینی نسبت به افراد خورشید دارن بدن ما برعکس اونا خیلی داغه و اونا خیلی سرد………کلا ما تضاد همیم……ماه و خورشید………سرش رو اورد بالا……دستام رو دور کمرش حلقه کردم……اونم دستاش رو دور گردنم حلقه کرد……نفسای سردش رو حس کردم……برعکس من……چشامون تو چشای هم قفل شد……من چم شده؟!چرا دارم اینطوری میشم؟! اونم با یه دختر؟!(از زبون نویسنده):بلی و این دو کفتر عاشق همینطور بهم زل میزنند……ادرین متعجب به رفتار های عجیبش همینطور از خود سوال می پرسد که چرا این حالت دگرگون برای او ایجاد شده……؟اما او نمیداند که قلبش توسط ملکه ماه تسخیر شده است……دختری عجیب و در عین حال شیطون و شوخ……که اوای صدای قشنگی داره……و مرینت……از رفتار های ادرین متعجب است و نمیداند که چه اتفاقی رخ داده چون او خیلی احمق است و دروغ میگویم؟:/مرینت در چشمان ادرین غرق میشود……با خود کلنجار میرود که نه!این صحیح نیست!……ولی او هم به پادشاه خورشید دلبسته است……اهههه چه وضع حرف زدنه؟!:/حالم بهم خورد:/شوخی کردم:/مرینت تو چشای ادرین غرق میشه و نمیدونه چش شده……پسری که از اولین برخورد اشنایشون تا الان ذهن اون رو مشغول کرده……و اون……نکنه این همون عشقیه که میگن؟……مرینت سرش را با حس ارامش رو شونه ها ادرین گذاشت……(مرینت):نمیدونم چم شده بود……؟اون……اون شونه ها باعث ارامشم شده بودن……یه حس عجیب……اروم تو دلم خوندم:Go to bed tonight(بذار بگذره امشب)What a strange feeling(این حس عجیب چیه؟)I do not know ... I do not know(نمیدونم……نمیدونم)Just let it be this damn night(فقط بذار بگذره این شب لعنتی)خودم نوشتمااا^^نظرتون رو دربارش بگید:)اون حسا یه لبخند رو لبم اورده بودن……موسیقی کاملا اروم بود………عین حس الانم……اصلا من چم شده!؟کم کم اهنگ تموم شد و از هم جدا شدیم……متوجه شدم که گونه هام سرخ شدن……وای……امشب واقعا خیلی شب عجیبی بود……پادشاه بودن ادرین……رفتار ادرین……برگشتن لوکا……رفتار های عجیب و غریبم در برابر ادرین……عاشق شدن نیان!……به کلمه نیان رسیدم سریع یه پک محکم زدم تو صورتم و تند تند رفتم تا نیان رو پیدا کنم……داشت نوشیدنی میل میکرد-___________-اوف خدا رو شکر که با این نینو نبود……تا اینو گفتم نینو رفت کنارش0-0جلل الخالق:/من خفه شم بهتره:|||||||تند تند رفتم به سمت نیان و نینو رو ازش دور کردم و با لحن. دعوایی گفتم:کاری داشتین؟! نینو هم سرش رو خاروند و نگران به نیان نگاه کرد……و بعد انگار یه چیزی بینشون رد و بدل شد و نینو گفت:نه ببخشید………و دور شد……من واقعا از دست نیان خسته شدم……تا چند روز پیش از یه پسر دیگه به اسم اریان خوشش میومد:/و باهام این رل شدن:/و در اخر به جدایی کارشون کشید دلیلش هم تقریبا من بودم!فکر بد نکنید………نیان پیشنهاد داد که باهم بریم رستوران(من-اریان-نیان)و بعد هم اولین دیدارم با این پسره ی عوضی اریان بود……اریان موهای قهوه ایی و چشای قهوه ایی داشت……نیان چند لحظه منو با اریان تنها گذاشت و رفت دستشویی تا ارایشش رو تمدید کنه……اونم بهم نزدیک و نزدیک تر شد…… تا اینکه خواست منو ببوسه……و محکم زدم تو گوشش که همون موقع نیان رسید و همه چی رو دید و با گریه از اونجا رفت و منم رفتم دنبالش……ولی هنوز ادم نشده……الانم که حتی با یه دشمن دوست شده………!ازمون درخواست کردن بشینیم شام بخوریم:/بی رمق روی صندلی نشستم که ادرینم روبروم نشست……لوکا و نیان هم کنارم……نینو هم روبرو نیان نشست که باعث شد بیشتر اعصبانی بشم………اشتها غذا خوردن نداشتم~٬……بیشتر با غذام بازی میکردم *عا……چرا نمیخوری اون بدبخت رو؟ زبونم رو دراز کردم:دلم نمیاد…… خنده کوتاهی کرد یه لقمه گذاشت تو دهنم……از خجالت سرخ شدم……روم رو کردم اینور که با قیافه عصبی وحشتناک ادرین روبرو شدم……خیلی عصبی بود……یا خدا چرا امروز اتفاقات عجیب می افته!؟………رومو کردم این ور و نیان رو با اون نیشخند بزرگش دیدم……قیافم دقیقا اینطوری شد:-_- خب دیگه بقیه پارت بعد^_^بای لاوز^^


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

اوایــــــ❤️یــی عشــــق❤️ششم

پنجشنبه 25 مرداد 1397 15:35

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
دیدین من چقد زود زود میذارم؟^-^اممم رونیکا نگفته چند نظر بدید پس من میگم:/۵۰ تا لدفا:)میسی:)……………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………………………………………………………(از زبون مارینت):با عصبانیت سر نیان جیغ زدم:تو نمیتونی با اون باشی……اون از افراد خورشیدههههه! نیان بی تفاوت گفت : باشه که باشه!من فقط عاشق شدم همین! جیغ کشیدم:یعنی چی که عاشق شدم همین!!؟عاشقی کیلو چنده؟!اینا فقط یه دروغن……خرافـــــات! نیان با عصبانت و ناراحتی نگام کرد و دستم رو پس زد:تو هیچی نمیفهمی……هیچی! خواستم بهش یه چیز بگم اما صدای پدر حرفامو قطع کرد -مارینت جان!بیا یه نفر هست که دوست داره تو رو ببینه!ابرو هام رو بالا انداختم و زیر لب گفتم:منو ببینه؟!……ناچار مجبور شدم نیان رو ترک کنم………به لباسم نیگاهی دوباره انداختم……لباس خیلی خوشگل و خاصی بود……چون مامانم اون رو دوخته بود بیشتر خاصش میکرد……لباس ابی دارکی که کمرم و رو کاملا نشون میداد و یک تیکه از شونه هام رو پوشونده بود……با قدم های متین و اروم سمت پدر رفتم……سرم رو بالا اوردم………جیغ زدم:لــــــــٍوکا❤️!تو برگشتییییی! لبخند گرم همیشگیش رو زد:اره بخاطر تـــو!چقدر بزرگ شدی پرنسس!البته دیگه باید بگم ملکه!اروم گفت:خیلی خوشگل شدی پدرم لبخندی زد:بهتره تنهاتون بذارم………لوکا بود……بهترین دوست دوران بچگیم……زمانی ک یه بچه بودم پدرم نمی ذاشت با ادمای عادی اسمون صحبت کنم……فقط و فقط لوکا بود که همه چیز رو جبران میکرد……اون فوق العادس……و شبیه من……عین من عاشق خواننده شدنه……برای خوانندگی اسمون رو ترک کرده بود تا به هدفش برسه……برعکس من که دارم اینجا می پوکم:/……اون از قصر شماره ی دو بود……بچه بودم یکم ازش خوشم میومد اما……یه حس بچگونه بود دیگه!……از اخرین باری که دیدمش خیلی تغییر کرده بود……یعنی خیلی خوشگل شده بود……چشای ابی روشن با موهای زمینه سیاه ک تهش رو ابی کرده بود*^* +از اخرین باری که دیدمت خیلی گذشته!!وای خدا تو برگشتیییی! و پریدم تو بغلش………اول یکم متعجب شد ولی بعد هم اونم دستاش رو دور کمرم حلقه کرد(اوووف ادرینتی های حسود:/چه خبره فحش:/)یهو چشام گرد شدن0-0سریع به خودم اومدم و از بغلش اومدم بیرون…… دستش رو جلوم اورد:میای بریم باغ خانومی؟……درست عین گذشته بود……عین خودم از همه چیز فراری بود……همین چیزا واسم خاصش میکرد……+بله^-^ دستام رو گرفت………تند تند رفتیم سمت باغ………ماه کامل بود………نیم نگاهی بهم انداخت:این دفعه هیچ وقت ولت نمیکنم!………لبخندی زدم:از موسیقی چه خبر!؟البوم منتشر کردی؟ -اره……خیلی دلم میخواد با تو بخونم! خندیدم:با من!؟عمرا پدرم بذاره…… -اونش بامن……از نیان چه خبر؟! تا اسم نیان اومد قیافم پوکر شد:عاشق شده! چشاش گرد شدن:نیان………نیان ما ؟0-0 +پ ن پ نیان عمت:/ -اوکی:/حالا عاشق کی؟! +نمیشناسیش……از افراد خورشیده…… -افراد خورشید!!؟اما…… +بهش گفتم ولی گوشش بدهکار نیست……… -اره دیگه……عشقه ادمو دیوونه میکنه……و بعد منو نگاه کرد……حتی مردمکش رو هم تکون نمیداد0-0یا خدا درد نگرفت چشش؟۰-۰………+ای شیطون نکنه رفتی زمین عاشق ی نفر شدی؟! لبخندی زد:قبل از اونم عاشق بودم……ولی نمیدونستم چجوری بهش بگم……از افراد اسمونه! +لیاقت تو رو نداره مطمئن باش…… خنده ی کوتاهی کرد:خیلیم داره……اون خوشگل ترین و مهربون ترین و باحال ترین و شیرین ترین دختریه که تو عمرم دیدم……… از حسادت داشتم میترکیدم………با عصبانیت گفتم:اوه جــــدا؟!:/پسره ی خنگ……معلوم نیس کی گولش زده عین اسکلا حرف میزنهههه خواستم برم که لوکا زود دستامو گرفت و منو به سمت خودش نزدیک کرد………چونم رو اورد بالا:خانومی……من باید به شما یه چیزی بگم……… چشم غره ای رفتم:برام مهم نیست! ………لبخندش کم کم محو شد و با لحن غمگین گفت:پس……پس نمیخوای بدونی من عاشق کیم؟!………مردد بودم برای گفتن*نه*………+نه! لبخند تلخی زد:اهان……… نگاه محوی روم انداخت…… -تو چی؟……عاشق نشدی تا حالا؟!………با سوالش تعجب کردم:من؟! -اهوم………… +فک نکنم بدونم عشق چیه……اگه میدونستم شاید بشه گفت که عاشق یه نفرم……(ادرینتی ها بسهههه:/فحش ۱۸+ در شان شما نیس:/)لبخندش برگشت رو لباش ………تا اینکه کلی موج روبروم دیدم……جیغ کشیدم………و تند مهارش کردم………لوکا خیلی قوی شده بود……-حال کردی؟! +اهوم……………دستای همو اروم اروم گرفتیم صورت هامون داشت نزدیک هم میشد………نفسای داغش میخورد رو صورتم………هی نزدیکتر………و لباش رو اروم رو لبام گذاشت………………یــه لحظههههه کاااات!:////من کی همچین کاری میکنم:/!!!؟ای منحرفاااااا://///همش در مورد اون kiss دروغ بود:////پییییف:/حالا بریم ادامش:/:-بهتره برگردیم وگرنه متوجه میشن ما نیستیم! +اهوم……… دست تو دست تا اونجا رفتیم………مادر ادرین و پدرم رو صحنه دیدم………اوا!………مادر ادرین:زمان رقص ملکه و پادشاه جدیمونه! پدرم:به رسم همیشگی!………وایسا ببینم:///من با ادرین برقصم؟:///………نگووووووووووو……اووف:/……یه جوری رفتار میکنن انگار منو و ادرین ازدواج کردیم:/…………بقیه قسمت بعد-_______________-(نظر ندی خری://///)دستم درد گرف://


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

مطلب رمز دار : برای هلیا جون❤️

چهارشنبه 24 مرداد 1397 22:23

نویسنده: Mehregan pixie
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

اممم:/

دوشنبه 22 مرداد 1397 18:47

نویسنده: Mehregan pixie
ارسال شده در: لیدرین ? مریکت ?
موندم چی پست بذارم؟!پیشنهاد لطفا^^راستی برین تو کانال اپارات کورالین کلی چیز میز باحال گذاشته:)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

بالابر کیوت مارینت^^

دوشنبه 22 مرداد 1397 18:41

نویسنده: Mehregan pixie
ارسال شده در: مرینت/لیدی باگ ? کد های وبلاگ^^ ?
مجانی:)ساخت خودمه^- این ادرس رو تو قالبتون درج کنید تا واستون بیاره:) همین! راستی بازدیدا کم شدنااا:( الان فعالیت رو زیاد میکنم:) ^

ساخت آنلاین کد هدایت به بالا




کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

❤️اوایـــ❤️یـی عشــــق پنجم

سه شنبه 9 مرداد 1397 22:44

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ? قسمت جدید ? اخبار ?
مارال داره میره:((باورم نمیشه:(( اون تو نوشتن داستان و ایدش کمکم کرد:((این قسمت رو فقط برای مارال مینویسم!نــــرو اجی:((وب بدون تو سوت و کورهــ:(قسمت بعدی هر نظری دلتون خواست بدید :(…………………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ………………………………………………………………………………………………………………………………………………………… ❤️مارینت❤️:اینجا بود که جیغ زدم:او مای گاد لباسمووووو:)) به کل برنامه لایو رو یادم رفته بود ۰-۰ متاسفانه خیلی بد سوتی دادم:((:کفشای پاشنه بلندم رو پرت کردم هوا و دور خودم چرخیدم*-*یهو به خودم اومدم از بس لباسم و نقابم خوشگل بودن به کل لایو یادم رفته بود!همه خیره خیره نگام میکردن مخصوصا ادرین که داشتم جلو اون همه نیگاه ذوب میشدم۰-۰یه لبخند دندون نمای زورکی زدم بعد تو دلم گفتم:این منم چرا باید نقش یه دختر پرنسس رو بازی کنم؟! بعد قیافه طلبکارانه ای گرفتم و داد زدم:با کدوم اجازه ای اینطوری نیگــــــــام میــــــکنیـــد؟! پدرم که هیجی دستش رو گذاشته بود رو صورتش که قیافش معلوم نشه!چشم غره ای رفتم و رو به اونا کردم : این تاج ها ما رو قهرمان میکنن؟ مادر ادرین که تا الان فقط داشت به کار های من لبخند میزد حالت قیافش رو تند عوض کرد و جدی گفت:بله تو دلم گفتم:وای خدا یعنی من الان یه قهرمانمممم؟! پدرم که حالش تقریبا بهتر شده بود گفت:شما باید نگهبان انسان ها باشین اینجا خانوم اگرست یا همون مامان ادری خره اضافه کرد:در برابر فرد شروری به اسم حاکماث پدرم:اون هر وقت انسانی که از چیزی ناراحت میشه اون رو اکوماتیز میکنه و اون رو به ادم بدی تبدیل میکنه مادر ادرین:تا بتونه قدرت شما رو بگیره و حالا پدرم و مادر ادرین:از حـــالا به بعد شما رو به عنــوان ملکــه و پــادشاه معرفی میکنــیم و همه دست زدن و ما هم تعظیم کردیم زیر زیرکی نگاه ادرین رو حس کردم نمیدونم واسه چی یهو یه لبخند اومد رو لبام۰-۰ سعی کردم لبخنده رو بخوابونم ولی نمیشد ۰-۰ نگامو ب سمت ادرین بردم یهو روش این ور کرد تند جهت صورتم رو عوض کردم۰+۰ لبمو گاز گرفتم یا خدا اگه دیده باشه چی!؟ هوووف ولش همه واسمون دست زدن و خواستن که به جشن بپیوندیم(حالا ما ادبی شدیم:/)تند رفتم سمت نیان تا خواستم دهنمو وا کنم دستش رو گذاشت رو دهنم0-0 شروع کرد به تند تند حرف زدن:وایــی تو نیمه گمشدت رو پیدا کردی!خودم دیدم که نگاه میکردین همش همووو!این دفعه نمی تونی انکارش کنــی!واییییـی اجیم عاشـــق شدههه!چقدر بـــهم میایــن!وایــ خدااا برا عروسی چــی بپوشــم!؟باید خـــاص ترین و بهــترین باشه!مثلا عروســـی اجیمه! چشام گرد شدن0-0 و تند دست نیان رو از صورتم پس زدم و با عصبانت گفتم:من و اون چلغوز!!!؟صورتمو ب نیان نزدیک کردم اونم خیره خیره رفت عقب اینجا بود که جیغ زدم:حالم از اون بهم میخورهههه!تو خواب ببینیییی! نیان بهم یه چشم غره رفت و گفت:خواهیم دید و یهو حالت صورتش عوض شد و با خوشحالی دستامو گرفت:وایــی ملکه شدنــت مبـــارکککک! یه لبخند گرم بهش زدم:ممنون! محکم زد تو شکمم و گفت:کراش هامون رو نگاه! این دفعه واقعا جوش اوردم جیغ زدم:اون کراشمممم نیییییس! یه چشم غره تحقیر امیز بهم زد:اوف باشه کراش من و دستمو کشید و تند منو برد سمت پسرای چلغوز ۰-۰ نینو هم ک تا الیا رو دید تند رفتن سمت هم منم دست به سینه طلبکارانه نگاشون کردم تا نگام ب ادرین افتاد با عصبانیت گفتم:مشکلت با من چیــه؟! اونم اندازه من داد زد:من باید بپرسم مشکل تو چیه! با عصبانیت همو نگاه کردیم نیان و نینو ک هیچی موندم کی اینقدر صمیمی شدن نیان:این شماره نینو جون هر وقت خواستی بهم زنگ بزن چشام یعنی اینطوری شده بودن0-0پسره مخ نیان رو کلا زده!!یه نگاه زیر زیرکی به ادرین انداختم داشت با دهن باز نگاشون میکرد سریع نگامو کشیدم اون ور و محکم کوبیدم تو سرم ادرین:مشکل روانی داری؟ با طعنه گفتم:به تو هیچ ربطی نداره! مطمئن باش تو جنگ میبرمت و اسمون دیگه جایی برای شما ها نداره! ادرین پوزخند زد:هه تو خواب ببینی رویاش رو ما یه بار ازتون بردیم و این دفعه هم میبریم زیر لب گفتم زارت نگاه تندی بهم انداخت:چیزی گفتی؟! شونه هام رو بالا انداختم:نه:/ نیان و نینو دیگه بدجور داشتن لاو بازی میکردن که گفتم : اع نیان جون میشه لحظه بیای کارت دارم! ادرین هم تند حرف منو تایید کرد:اوه اره نینو منم کارت دارم و تند هر کی دوستش رو کشید ❤️ادرین❤️این دختره بدجوری رفته بود رو مخم تازه اصلا فکرشم نمیکردم این ملکه باشه!!!همین رو کم داشتیم هه گفته مطمئن باش تو جنگ میبرمت! حالش خوب نیست اصلا! یه پوزخند زدم و گفتم:هه تو خواب ببینی رویاش رو ما یه بار ازتون بردیم و این دفعه هم میبریم یه صدای ضعیف شنیدم……زارت نگامو عصبانی رو ب مرینت کردم:چیزی گفتی؟! شونه هاش رو بیخال بالا انداخت و گفت نه ………نیان و نینو دیگه داشتن کم کم میرفتن تو بغل هم:/ که سریع مارینت گفت : اع نیان جون میشه لحظه بیای کارت دارم! که منم سریع حرفش رو با تکون دادن سرم تایید کردم: اوه اره نینو منم کارت دارم و تند نینو رو کشیدم مارینت نیان رو سریع دورش کرد که نینو گفت:چته پسر ؟!داشتم با نیان حرف میزدم کارت خیلی زشت بود! با نگاهی مخلوطی از عصبانیت و تعجب بهش گفتم:پسر حالت خوبه؟!اون دشمن ماس!ما قراره اسمون رو برای خودمون کنیم!و مهمتر از همه دوست اون دختره ی بی مغزه!دشمن اصلی من! نینو اه صدا داری کشید:تو دیگه نه ادرین!اونا خیلی ادمای خوبی هستن!مخصوصا نیان احساس میکنم دوسش دارم………با گفتن همین کلمه بود که محکم گفتم:چـــیییی!!؟ (ب مارال بگید نره خواهش میکنم:()


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

new edit^^

یکشنبه 7 مرداد 1397 14:41

نویسنده: Mehregan pixie



کامنت ها: COMMENTS
دنبالک ها: برای دیدن بزن ?
اخرین ویرایش: - -

❤️اوایـــ❤️یـی عشــق❤️چهارم

یکشنبه 7 مرداد 1397 10:23

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
مرسی بابت نظرات فقط من موندم چرا تو وب ماری نظر نمیدید؟!خب قسمت بعدی اگه اون وب نظراش پر نشه منم قسمت بعد نمیدم!:(ب هر حال حالا ک گذاشتم:…………………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………… (از زبون مرینت):با چیزی که دیدم انگار حمله عصبی بهم وارد شد به جوری که چند بار خودمو نیشگون گرفتم و همینطور تند تند پلک زدم(مارال وقتی اعصبانی میشه و سعی میکنه نشون نده اعصبانیه=/)اون پسره بودددددد!همونی که باهاش تصادف کردیم……وایی خدا من میدونستم من میدونستم اخر باید اینو ببینم!یعنی کی میتونه باشه……یعنی ممکنه که اون پادشاه خورشید باشه!؟ یه چک محکم زدم در گوشم و تو دلم گفتم:وای ماری فراموشش کن حتما یکی از افراد قصر های پایین مرتبه است(پایین ترین مرتبه:۱۰)خودمم یکم باد زدم که فشار عصبی باعث نشه روز قشنگم خراب بشه……که نیان تند تند دوید سمتم که یه جیغ تقریبا کم صدا کشید:او مای گاااددد!چه ناز شدی! -ممنون عزیزم سعی کردم به روی خودم نیارم که حالم بده ولی نمیشد چون قیافم ضایع بود…… -وا دختر چته؟!مثل اینکه قراره ملکه بشی!از چیزی ناراحتی؟! اب دهنمو قورت دادم و دستمو رو به سمت ادرین و نینو دراز کردم……که نیان پرید هوا و با خوشحالی و ذوق زرید:واییییی میدونی یعنی چی؟! -چی؟! -یعنی اینکه زمان ازدواجم نـــزدیکهههه! چشام چهارتا شدن:نیـــان!؟ -ای بابا شوخی کردم بعد اینجا لحنش اروم شد:تو که میدونی ما حتی اجازه دوستی با خورشید رو نداریم چه برسه به ازدواج! با سر تایید کردم و بهش اخطار دادم که به اونها نزدیک نشه چون خطرناکن……نیان:دختر اگه اون پادشاه باشه چی!؟وای خدا تو یه بار اونو دیدیش!حتما اگه بفهمه قراره با تو سره اسمون بجنگه کلی تعجب میکنه -ارع موهای روی گوشم رو پشت گوشم انداختم پدرم داشت با پادشاه های قصر های دیگه گروه ماه حرف میزد ملکه خورشبد هم همینطور زن خیلی زیبایی بود دقیقا شبیه ادرین…این دفعه انقدر محکم زدم در گوشم که قرمز شد!۰-۰ -حقته که این چیزا رو نگی اخه اون پسره اگه پادشاه باشه!……… و تند تند رفتم دستشویی………هوووف اخیش! یکم ارایشم رو تمدید کردم و برای رفتن اماده شدم ……یا خدا پنج دقیقه دیگه تاج گذاری شروع میشه دامنم رو زدم بالا و کفشای پاشنه بلدم رو در اوردم! خوب چیکار کنم دیگه!با کفش پاشنه بلند که نمیشه دوید! پا برهنه از دستشویی اومدم بیرون و تند تند رفتم به سمت صحنه………هوف خداروشکر هنوز ۲دقیقه مونده بود……پدرم تا منو پابرهنه دید نزدیک بود همون جا از حال بره که خدمتکارا سریع دورش کردن:/ و کفش جدید پام کردن و پاهامو شستن:/ مراسم یکم به تاخیر افتاده بود به خاطر من:/البته به خاطر من نه به خاطرا ادا و اطوار این خدمتکارا:/ خوب چند دقیقه گذشت که پدرم رفت روی صحنه و ملکه هم همینطور هر دوتا با نفرت و خشم به هم چشم دوخته بودن……که پدرم رو به میکروفون شروع کرد:ما امروز میخوایم که ملکه و پادشاه بعدیمون رو مشخص کنیم تو دلم گفتم:دیدیییی گفتمممم پسرههههه!حالا باید مخش رو بزنم الیته اگه خوشگل باشه:/پدرش رو که ندیدم اگه به مامانش رفته باشه پس حتما خوشگله این دفعه ملکه خورشید شروع کرد:کسایی که جای ما رو میگیرند و برای حکومت این سرزمین تصمیم میگیرن! و همه دست زدن………پدرم گفت:اونا قراره به ما بگن که کی قراره برای همیشه روی این اسمون حکومت کنه تو دلم گفتم:معلومه ما! ملکه خورشید:اما الان نه!زمانی که روز جنگه……اما هنوز اون روز نرسیده پدرم با نفرت گفت:خواهد رسید و بلاخره صدام کردن:❤️❤️❤️ملکه بعدی ماه ها پرنسس مرینت دوپان چنگ! پادشاه بعدی خورشید ها ادرین اگرست❤️❤️با شنیدن اسم ادرین تنم به لرزه در اومد تو دلم گفتم:نکنه این همون باشه ؟………اروم و متین کنار پدرم ایستادم اصلا دلم نمیخواست سوتی بدم چون داشتن از ما زنده فیلم میگرفتن ادرین اگرست کنار مادرش رفت نمیتونستم ببینمش باید صورتم رو کج میکردم و این یه سوتی به حساب میومد و از درون داشتم از فوضولی میمردم………که پدرم رفت عقب …… ملکه هم همینطور……با دیدن ادرین هر دوتامون جیغ زدیم: - ادریــــــــن؟! +مریــــــنــــت؟! و دهن هامون تا سقف باز شد=/ که ملکه اومد وسط و با اضطراب گفت:همدیگه رو میشناسین؟! این دفعه هر دوتامون تند گفتیم:نـــه و منم خود خوری میکردم که دیگه نمیتونم مخ بزنم و باید با جنگ اسمون رو به دست بیارم:/میدونید؟اخه من ادم تنبلیم!یه تاج کفشدوزکی گذاشتن رو سرم برای ادرین گربه ای و سیاه بود تا که یه نور قرمز( برای ادرین سیاه)دورمون رو گرفت که منم جیغ کشیدم *سلاااام من تیکی هستم!کوامی شما!شما با استفاده از من باید اسمون رو از چنگ افردا خورشید در بیارید هر چند که باید ۱۲ ساعت خورشید و ۱۲ ساعت ماه باشه ولی خب من فقط از دستورات باید اطاعت کنم! رو به ادرین کردم یه موجود گربه ای شکل واسه اون بود:سلااام من پلگ هستم کوامی شما!شما با استفاده از من باید اسمون رو از چنگ افراد ماه در بیارید و عین حرفای تیکی رو زد……۰_۰ تیکی گفت:بگو تبدیلم کن! من:چه دلیلی داره که بگم *تبدیلم کن*؟یهو جیغ زدم لباسام با یه جادو عجیب داشتن تغییر میکردن!!لباسام کفشدوزکی شده بودن!یه نقاب رو صورتم بود!-او مای گاد! همه با تعجب و خیره دلشتن به من و ادرین نگاه میکردن……لباس ادرین گربه ای بود راستش رو بخواین از حق نگذریم خیلی خوشگل شده بود خدایی*-*از اون پسره بیشعوری که من تو دنیای انسان ها دیدم با این ادم خوشگل و متینی مثل این خیلی فرق داشت۰-۰ خوب دیگه بسهههه!بقیه قسمت بعد!قسمت بعد=۷۰ نظر وب فن فیک و ۲۰ نظر وب مارال


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

-*اوایــ❤️ـی عـشـــق-*سوم

شنبه 6 مرداد 1397 20:02

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ? رنا روژ ? کویین بی ? شخصیت های دیگر ?
سعلام فرند!بیاین که گذاشتم^^ممنون بابت نظراتون:)شرمنده شدم بخدا؛)مخصوصا سارا جون که خیلی نظر داد مرسی ازش:)راستی چند تا سوالاتون هم جواب بدم:-نیان همون الیاس؟ارع چون از اسم الیا بدم میاد گذاشتمش نیان:/ -تو این داستان میراکلس هم هست؟ -اری هست خوب فرند!واقعا موندم چطور اسم منو حدس نزدید!-_-هر چند که نمیدونم یهو کرمم گرفت گفتم اینو بذارم=/خب بچه ها اسم واقعیم رونیکا نیس ترساس:/اخه موندم این چه اسمیه روم گذاشتن۰-۰ادم یاد این ترسو ها میوفته:/پووووف چقد زر زدم!حواسم نبود خب خب شروع کنیم:من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………… (از زبون مارینت):یه هفته ای از اون اتفاق میگذره!محکم زدم تو سرم که جیغم در اومد:ایی دختر تو هنوز تو فکر اون پسره ای؟! ای مغز بدجنس(اوااا:/اینو از مارال یاد گرفتم خخخ:))امروز روز مهمیه!یکی از مهمترین روزای زندگیم!من قراره نگهبان بشم!و در اخر اسمون رو از چنگ افراد خورشبد در بیارم!این حق ماست!افراد ماه دیگه مثل قبل ضعیف نیستن!به اینجا که رسیدم ادای خودشیفته ها رو در اوردم و یه دست رو موهام ادکشیدم و با عشوه گفتم:چــــون مــٓــن رو دارنــ(اعتماد ب نفست تو حلقم:/)امروز قراره هر گروه تاج گذاری کنه!یعنی بچه های پادشاه یا ملکه هر گروه باید حکومت رو به بچش بسپاره=)و من قراره ملکه بشم!حالا معلوم نیست مال اون قبیله پادشاه بشه یا ملکه چخ زدم تو گوشم(مگه خود درگیری داری:/؟):اواااا دخترررر داری از الان میگی پسره یا دختر؟ ای بابا:/اصلا شاید دختر باشه منحرف! اص..صلا اگه پسرم باشه از کجا معلوم از من خوشش بیاد(یا امام زمان ظهور کن ۰-۰ چی میگی واسه خودت؟!!!!)گونه سرخم رو به هم مالیدم که محو بشن باید تا یک ساعت دیگه اماده میشدم!تنها بدی این بود …………قراره با گروه خورشیـٓــد به رسم قدیمـــی یه جا تاج گــــذاری کنیممممم!یکم چشامو اینو اون ور کردم با لحن شیطنت گفتم:اوووم اگه پسر بود مخشو بزنم چی؟ اون وقت میتونم اونو خامش کنم و به گروهش نفوذ کنم و اسمون رو برای همیـــشه تیره کنم! بعد عین این جادوگرای فیلما شیطانی خندیدم:هــا ها=/(تا کجا رفتی ای فرزند=/)بعد عین جادوگرا شیطانی خوندم: من مخش رو میزنمممممممممم! ایــــن کار منــه(با لحن اوپرا:/)یه لباس بلند ابی پوشیدم که زیرش ماه داشت سالها برای پوشیدن این لباس صبر کرده بودم لباس قدیمی ای بود ولی هیچ وقت برام تکراری نمیشد چون خیلی قشنگ و ظریف دوخته شده بود مادرم اون رو طراحی کرده بود…من برعکس اون تو نقاشی اصلا استعداد نداشتم(داستان برعکس شد*-*)من خیلی خواننده خوبی بودم اخرین بار که مامان از صدام تعریف کرد جملش این بود:اوای صدات خیلی قشنگه عزیزم منم کلی ذوق مرگ شدم……حیف که اون الان پیشم نیست…البته همه بخاطر قیافم اصرار دارن مدل بشم:/ولی از نظر من قیافم خیلی عادیه اینا چی تو قیافم میبینن که من نمیبینم نمیدونم:/میکاب ارتیست ها پشت در بودن:اجازه ورود داریم بانو من؟ -برین گمشین بابا من بانو من اینا نمیفهمم من مرینتــم! @اما بانوی من…… تو دلم گفتم اینا هم عین خدمتکارا اسکل شدن -بانوی من از شر و برا نداریم اوکی؟ @بله هر چه شما بفرمایید رو صندلی نشستم و اروم میکاپ رو شروع کردن……… (از زبون ادرین):امروز یکی از مهمترین روز های زندگیمه!یه هفته از دیدارم با اون دختر خله میگذره اه پسر تو چرا دوباره اون قضیه یادت اومد!و محکم زدم تو سرم به طوری که اه خفیفی کشیدم=/میکاپ ارتیست ها و دیزاینر های لباسم اومدن و کار رو شروع کردن……خوب من یه مدل هستم ولی من اصلا بهش علاقه ندارم همه بخاطر اینکه قیافه جذابی یا چمیدونم داشتم گفتن باید مدل شی ولی من خواننده شدن علاقه دارم (از زبون مارینت): -کی تموم میشه داداش؟ +صبر داشته باشید مارینت خانم -برو گمشو بابا نهههه دیگه سایه چشم نمیزنم! -چرا مارینت خانم؟اینطوری رسمی تر و بهتره! با جیغ گفتم:من اینجا میگم که چی بهتره! اون بدبختا هم سریع ترسیدن و گورشون رو گم کردن=/ای بابا خودمو ندیدم که سریع رفتم جلو اینه قدی با دیدن خودم یه جیغ بلند کشیــــدم:او مـــای گـــاش چقدر خوشــگل شدم! من اهل ارایش و این جور چیزا نبودم این پنجمین باری بود که ارایش میکنم!(بنده خیلی طبیعی هستم*-*)حالا وقت ژست گرفتم جلو اینه بود : -لبا غنچه اوووم -حالت جذابیت بگیر -با قدرت نگاه کن! -لبخنــند! خوب دیع همه ژست ها رو امتحان کردم!خب وقت رفتنه! تند تند با هیجان از پله رفتم پایین پدرمم هم که انگار کنار پله ها منتظرم بود تا منو دید لبخند کرمی رو لبش نشست و گفت:خیلی خوشگل شدی عزیزم -ممنون بابا *خب بریم؟ با سر حرفشو تایید کردم:اره^^ هورارااااا! سوار ماشین شدیم راننده شخصیمون رو به بابا گفت:حرکت کنم قربان *بله ماشین هم حرکت کرد هر چند که سرعتش حلزون در ثانیه بود ولی چه میشه کرد صبر ادم ها رو بزرگ میکنه:/هنزفریم رو از جیبم در اوردم که بابا جلوم رو گرفت و با لحنی دستور امیز گفت:حداقل امروز رو از دستورات سرپیچی نکن! چشم غره بزرگی بهش رفتم یعنی:واقعا که و طلبکارانه هنزفری رو گذاشتم تو جیبم که ماشین ایست کرد -رسیدیم قربان و تند تند در ماشین رو برامون وا کردمنم دست پدرم رو گرفتم و دست تو دست رو فرش قرمز رفتیم همه مردم اسمون اونجا جمع شدن و ازمون عکس میگرفتن و خبر نگار ها داشتن اجرای live ازمون میگرفتن خیلی متین و اروم از فرش قرمز رد شدم افراد ماه همه دورمون جمع شدن ولی با چیزی که دیدم چشمام اینطوری شدن و دهنم وا موند……… فکر میکنین چی دیده؟:/


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

همه جوین شن

چهارشنبه 3 مرداد 1397 14:57

نویسنده: Mehregan pixie
ارسال شده در: داستان معجزه گر ها ? بیوگرافی شخصیت های داستان ? اخبار قسمت های فصل دو ? نویسنده جدید ? داستان عشق دروغ ? لیدی نویر ? لیدرین ? ادرینت ? مریکت ? داستان ها ? مرینت/لیدی باگ ? تیکی ? پلگ ? ادرین/کت نوار ? میکس ها ? عکس ? کمیک ? اوایــ❤️یـی عشــق ?
http://aminoapps.com/p/rhta2n این یه برنامه هست که خودم درستش کردم فعلا زیاد نیستیم لطفا همه بیاین یه بزنامه مخصوص طرفداراس توش میتونین عین ایستاگرام عکس و …… اینا بذارید عضو شدنش خیلی راحته سوال دارید جواب میدم همه هم ایرانین


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

^*^اوای عشق قسمت دوم^*^

چهارشنبه 27 تیر 1397 22:15

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: لیدی نویر ? لیدرین ? ادرینت ? مریکت ? مرینت/لیدی باگ ? تیکی ? پلگ ? ادرین/کت نوار ? اوایــ❤️یـی عشــق ?
من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………………………………(از زبون مارینت):الیا نشسته بود پشت فرمون عین گاو گاز میداد:/والا:/-جیغغغغغ نیان نگاه کن جلوووتووووو بـــــووووووم! خوردیم به یه ماشین بدون سقف ابی اوه اوه ماشینش داغون شد:)خم شدم تا ببینم ماشین ما چیزیش نشده باشه!اخیش!خوبه جیزی نشده:)-نیان فرارکن در بریم *نمیسه که دختر باید خسارت بدیم -برو بابا گازووو بگیرررر یهو دیدم یه پسر با قیافه تو هم رفته از ماشین پیاده شد یااا خداااا الان پدرمووون در میاد۰.۰ *اوه من معذرت میخوام خسارت ماشینتون رو میدم +هه!اینجا کجاست که انقدر گاز میدی واسه خودت؟من با خسارت راضی نیستم فهمیدی؟باید پلیس بیاد اینجا -دهنتو ببند اقا:/گفت خسارت رو میده! یهو سرشواورد جلو من بردم عقب۰.۰یااا خدا میخواد چیکار کنه؟ لبخند خبیثی زد: سریع حرفت رو پس بگیر وگرنه خودت میدونی منم بدون ترس سرم رو جلو تر از اون اوردم:زارت میدونی من کیم؟من از ادمایی مثل تو نمی ترسم +اوه جدا؟ یهو کلی اتیش به سمتم اومدننننن وای خدا!این از افراد خورشیده؟!۰.۰اوه پس جنگ شروع شدددد. با یه موج بلند اب اتیشش رو مهار کردم سرگرمه هاش بیشتر داخل رفتن و با داد گفت:تو تو!از افراد ماهیییی؟! سرم رو با ابهت بالا بردم:بله و بهش افتخار میکنم از ماشینشون یه پسره دیگه هم تند تند اومد به سمت ما ^بهتره بریم ادرین و دستش رو شونش گذاشت اونم با نگاه طلبکار و عصبانیش همونجا ایستاده بود:/دهه:/برو گمشو دیگه:/ نیان هم که تا الان حرفی نزده بود تند گفت:اممم اره مرینت بهتره ما هم بریم تا کسی ما رو ندیده!میدونی که هویت ما مخفیه! و اونم دستش رو رو شونم گذاشت هم زمان من و اون پسر با هم گفتیم: -ادرین...هان؟ +مرینت....هان؟ دستام رو طلبکارانه رو سینم گذاشتم نیان خانوم که هیچی محو پسره دومیه شده بود همون دوست پسره اشغال:/دوستشم گونه هاش سرخ شده بود:/چه دل قلویی میدادن:/اینجاست که میگن عشق در نگاه اول=/زاااااارت-_-عشق کیلو چنده؟!بعد یهو پسره دستش رو دراز کرد:من نینو هستم بابت مزاحمتی که براتون کردیم معذرت میخوایم نیانهم عین شاسگولا عاشقانه نگاش کرد و گفت:اوه نه اشکالی نداره من نیان هستم در واقع من ازتون معذرت میخوام مرینت اعصابش خورده برای همین نینو هم نگاش کرد و دهنش رو باز و بشته کرد:/:اوه منم از رفتار ادرین معذرت میخوام اون یکم اعصبانی بود بعد منو ادرین با هم گفتیم :نههه خیییرمممم بعد طلبکارانه همدیگه رو نیگاه کردیم و دست به سینه ایستادیم:/ادرین هم گفت:ایشالله هیچ وقت دیگه همو نمیبینیم -ایشالله و بعد هم به زور نیان رو به سمت ماشین کشوندم -لاین دفعه خودم میشینم سر فرمون:/ *وایییی دختر دیدی پسره چقدررر کیوووت بوووود@۰@ -نه خیر دختر تو چت شده مثلا ما قرار ه ماه ته دیگه با اینا سر کی رو اسمون حکومت کنه جنگ کنیم اونا دشمن مان * وایی توروخدا تو دیگه بس کن اه:( -اووف باشه رسیدیدیم -برگردیم دیگه* وتا چرا؟! --دیر شد تازه اعصابم خورده * اوکی هر دوتامون با هم خوندیم بازگشت به خونه!! چشامو وا کردم رو تختم بودم.. مغزم کلی از اتفاقات امروز کلافه شده بود اوووف:/اصلا ولش نیان هم که هیچی همینطور با نگاش داشت پسره رو میخورد:/پسره ی هیز:/اون ادرین که هیچی...از افراد خورشید هان؟!من اگه شما رو تو مسابقه نبرم مرینت نیستم اه:/کلا من قدرت اب افزاری قوی ای دارم م پدرم من رو پیش بهترین استاد کشورمون برده و من همه چیز رو از اون یاد گرفتم..ههوم:/تو اینه به خودم نگاه کردم چشای خیلی خوشکل و درشتسًی داشتم با موهای بلند ابی تیره چشامم هم سبز ابی..چیم از اون پسره کم بود که نتونستم بهتر جوابش رو بدم؟!من مرینتم!این دفعه داد زدم:مننننن مرینتممممم !!سرم رو محکم کوبوندم به اینه:/عین روانی ها سده بودم هم از رفتار ادرین و هم از رفتار نیان:/و بعد هم رو تخت بی جون افتادم اوف:( دفتر خاطرتم رو وا کردم و. توش نوشتم:امروز وقتی با نیا خره رفته بودیم بیرون تو دنیای ادما افراد خورشید رو دیدم!راستش رو بخواین من تا حالا تو عمرم یه ادم از گروه خورشید ندیده بودم..بقیه اش هم اتفاقاتی که افتاد و کلی هم فحشایی که دادم:/چیه میخوای بشنوی بعد زبونت رو کاز بگیری؟:/بدون که پلاس هیجده هستن:/پس مناسب تو نیس:/اهان راستی یادم رفت بگم من ۲۱ سالمه:)مادرم خیلی وقت پیش فوت شد موقعی که ۱۰ سالم بود اونقدر از نظر روحی داغون شدم ولی پدرم تمام سعی ش این بود که من حالم خوب بشه من کلی مسافرت برد کم کم تو سن ۱۵ سالگی تونستم مادرم رو فراموش کنم خیلی کار سختی بود...من خیلی مامانم رو دوست داشتم:(حالا که گفتم همه یه فاتحه بخونن:/امممم با نیان هم تو سن ۷ سالگی اشنا شدم اون همیشه در کنار همه مشکلاتم بوده:)بقیه قسمت بعد:/برای قسمت بعد۲۰نظر اینجا ۲۰نظر وب مارال;)نظر یادتون نره:)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

>آوای عشق 1>

دوشنبه 25 تیر 1397 23:55

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………………………………از زبون من(من دیگه رونیکا:|)……………………… عشق واقعی فقط یه بار میتونه اتفاق بیوفته قبلا ها انسان های آسمان به دو گروه تقسیم میشدن : افراد خورشید (شید) و افراد ماه (مه) تا بتونن آسمون ها را کنترل کنن هر گروه کارش ۱۲ ساعت طول میکشید و ۱۲ ساعت بعد مال گروه بعدی بود افراد دو گروه همیشه با هم دوست بودن و یه عهد نامه ای رو امضا کرده بودن که هیچ وقت از هم جدا نشن و بین شون اختلاف ایجاد نشه تا اینکه یه روز ی بیشعور (اره دیه-_-) به اسم زویی که از افراد ماه بود و همینطور ملکه اون زمان ماه ها عهد نامه و همه چیز رو زیر پا گذاشت اون میخواست که برای همیشه همه جا ماه باشه و هیچ خورشیدی وجود نداشته باشه اون تمام سعی ش رو کرد تا افراد خورشید رو از بین ببره و خورشید رو برای همیشه از تاریخ پاک کنه اما موفق نشد…افراد خورشید خیلی قوی تر از اونی بودن که ملکه زویی فکرش میکرد و افراد ماه یه شکست سنگین خوردن……از اون وقت به بعد عهد نامه رو سوزوندن و جنگ بین دو گروه شروع شد اون ها سرزمین هاشون رو از هم دیگه بیش‌تر دور کردن تا دیگه همدیگه رو نبینن تو همین زمان ها بود که یه دختر به اسم مرینت از قبیله ماه متولد شد مادربزرگ اون همون ملکه زویی سنگدل (من مثلا الان دیگه اینطوری حرف میزنم:/)بود در واقع اون پرنسس اونجا به حساب میومد و یه پسر به اسم ادرین که دقیقا روز تولد اون به دنیا اومد…اون از افراد قبیله خورشید و پدربزرگ اون شاه اکتور که همون کسی بود مه نذاشت زویی سرزمینش رو تسخیر کنه بید(:////)چه بگم دیگر:/زر زیادی بد است و بس:/کوفت نگویید ‌‌‌زیرا بعدا دلیلش را خواهید فهمید:| برویم سراغ این دو کفتر زشت و ugly-_- ❤️مرینت و ادرین❤️(مرینت - و ادرین + ) *مرینت جان لطفا پاشید یک پرنسس نباید تا ۱۲ ظهر بخوابه و این سومین باریه که دارم شما رو بیدار میکنم و این اصلا جایز نیست! -وات؟ یکم رو تخت گلکسیـــم غلت زدم حال پا شدن رو نداشتم بخدا:/دروغم چیه والا:/ *پرنس ادرین لطفا پاشید خیلی دیر شده +نوچ نشده باو:/ بالشت رو محکم گذاشتم رو سرم حال امروز رو ندارم بخدا:/ -من برعکس هر پرنسس و گروهی یه دختر ول و شوخ بودم پرنسس؟زارت من یه دختر باحالم نه لوس و چرت بازیا-_- +من ادرینم:/یه پسر که خانواده خیلی سردی داره من فقط دوست ندارم با بقیه فرق داشته باشم اهل این پرنس بودن چمیدونم کوفت و زهرمار نیستم در واقع مثل یه آدم عادی رفتار میکنم:) -زررررررت-_-فک کنم امروز باید شات بگیرم هان؟ *بله سرورم -بابا من نمیخوام مدل باشم من یه خواننده ام برو به اونا بگووو-_- *اما سرورم بهتره خودتون حرف بزنید -ایش:/ +امروز شات دارم درسته؟ *بله سرورم +من مدل نیستم من خواننده ام فهمیدی؟ *سروم متاسفم شما حق ندارید از دستور جا بزنید +اه-_- صورتم رو محکم زدم به دیوار دستشویی-_-هر اتاق قصر برای خودش یه حموم یه دستشویی و یه هال داشت کوفت:/پدرم اجازه نداد از بچگی تا الان موهام رو کوتاه کنم!اره درست فهمیدین الان من گیسو کمندم:/چشمتون کور:/اها راستی به چیزیم از قلم جا گذاشتم:/ما افراد ماه هستیم قدرت ما از ماه میاد در واقع ما قدرت آب داریم که در شب قدرتمون بیش‌تر و بیش‌تر میشه پووف بلندی تو دستشویی کشیدم که صدام تو دستشویی پیچید-_-ما افراد خورشید هستیم قدرتمون رو از خورشید میگیریم در واقع قدرتمون آتش هست که در صبح قدرتمون بیش‌تر و بیش‌تر میشه -صدای گوشیم منو از دستشویی در آورد وگرنه سه ساعت تو اون وضع میموندم:/ #الو بلاخره بیدار شدی خانوم؟ -بله عشقم #چه عجب تو برو صبحانت رو بخور میام دنبالت -عاکی لاو #چرا نشستی پشت تلفن برو گمشو دیه الان میامیاااا وای به حالت آماده نشده باشی -الان بای بای سریع تلفن رو قطع کردم برای بیرون رفتن باید به دنیای انسان ها بریم و در واقع هویت خودمون رو پنهان کنیم افراد آسمان همشون یه نشون رو بازوشون دارن که نشون میده مال ماه هستن یا خورشید البته برای سلطنتی ها ماه شون کامل هست و برای آدمای آسمانی عادی هلال ماه :)این بهونه خوبیه که از شات گرفتن درعرم:)اوه اوه راستی کسی ک باهاش حرف زدم بهترین دوستم نیان بود(با اندکی تغییر:/)البته من بهش میگم نیا ^^ مال قصر شماره۳ هست مبارکه قصر اصلی هستیم میشیم قصر ۱ حالا برم خیلی زر زدم:/ -سلام سلام بر پدر مری! پدر هم مثل همیشه یه خنده ریز کرد:سلام بر دخترم بشین صبحانه بخور! با معصومیت و چشمای گنده به بابا نیگاه کردم و گفتم:-نه ددی با نیان قرار دارم میشه شات رو کنسول کنی به فردا!؟؟پلیییییز ددی:(( بابا هم خندید:ای شیطون باشه برو ولی زود برگرد و یادت نره با انسان ها دعوا نکنی رفتم بوسش کردم:چشمممممم ❤️از زبون ادرین❤️ #داداش میای بریم بیرون؟ +اره نینو بهترین دوستم بود اون مال قصر شماره ۳ بود ما قصر ۱ هستیم یعنی اصلی (این وسطا ادرین همون توضیحات مارینت رو میده البته به سبک خودش:///چون نمیخوام داستان چرت بشه این بخش خودتون فرض کنین دیگرررررر:/مگه بیکارم الکی تایپ کنم:/ایش:/برید سر داستان:/کوفت چرا هنوز میخونی:/باشه بابا قبول یکم کرم ریختم:/) +مامان میشه من امروز شات نگیرم ؟؟با نینو میخوام برم بیرون @باشه برو فقط با انسان ها………؟ +عه مامان خودم میدونم خداحافظ @خداحافظ یه شلوار جین ساده پوشیدم با کت ساده ابی دارک و لباس سفید روش دستامون رو محکم رو بازومون زدیم:ورود به دنیای انسان ها! نور سفید دورمون رو گرفت و به دنیای انسان ها رفتیم سوار ماشین ابی نینو شدیم ماشینیش سقف نداشت واسه همین حال میداد نینو هم گاز رو فشار داد و با سرعت زیاد حرکت کردیم چون قسمت اوله زیاد کش نمیدم:/برای قسمت بعد ۱۰ نظر تو وب مارال و ۱۰ نظر اینجا پ.ن:لطفا اینقدر نگید با مارال دوست شم ممنون:/مارال تو هم لطفا کامنت نده:/مرسی اه:/


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

ادیت من از مارینت

جمعه 22 تیر 1397 17:53

نویسنده: Mehregan pixie



کامنت ها: نظرات*-*
دنبالک ها: برا دیدنش بیا اینجا ?
اخرین ویرایش: - -

امممم……بخونید^_^

پنجشنبه 21 تیر 1397 15:43

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: لیدی نویر ? لیدرین ? ادرینت ? مریکت ?
من میخوام داستان بذارم اینجا!داستانم هم یه داستان کوتاه کشف هویت^^امروز میذارم موافقید؟


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5

ساخت آنلاین کد هدایت به بالا