تبلیغات
❤️Ladyblog❤️

پست ثابـــت

پنجشنبه 23 فروردین 1397 12:20

نویسنده: Coraline& Mehregan
ارسال شده در: مرینت/لیدی باگ ? ادرین/کت نوار ? رنا روژ ? کویین بی ?
سعلااااااام گااایز^^ من کورالین میباشم مدیر این وبلاگ^^خوب توش از میراکلس و چیزای مختلف اپ میشه به همراه کلی رمان و داستان های میراکلسی^^نویسنده میپذیرم:)با تبادل لینک هم موافقم:)کپی از مطالب خیلی ممنوع!:)توهین و فحش هم ممنوع!سوال هاتون رو خیلی زود جواب میدم^^مدیر دوم:رونیکا اگه من نبودم کاری داشتید به اون بگید :* فعالیت وب بیشتر تو نیمه اول سال هست:)راستی لطفا هر روز سر بزنید^^ممنون:)تو نظرسنجی های وب شرکت کنید و به پست ها نظر بدید:*بای!فعلا:)


کامنت ها: نظرات
برچسبها: اولین پست ?
اخرین ویرایش: پنجشنبه 25 مرداد 1397 14:56

سلامممم و مهم:(

چهارشنبه 28 شهریور 1397 21:18

نویسنده: Coraline& Mehregan
ارسال شده در: خاطرات یک میراکولر ? اخبار ?
چقد بازدیدای وب زیاد شده:/حالا باید حتما روزای اخر بازدیدا رو زیاد میکردین؟:/والا بخدا………به قول بعضیا باز امد بوی گند مدرسه://…به احتمال زیاد فکر نکنم بتونم امسال رو کنارتون باشم:(❤️مامانم خیلی سختگیره و…(برای توضیحات بیشتر به وب دوم تانیا تشریف ببیرین:/)❤️دلم برا همتووون تنگ میشهههه❤️از طرف رونیکا بهتون بگم ک گف همیشه دوستتون دارم و به یادتون هسم:/بچم احساسی شد:/❤️عررررر:(خیلی ناراحتم ک دارم از پیشتون میرم:(…ولی تو مدرسه خوش بگذرونین!خرخونی بکنید:/(اگه دلتون میخواد:/)معلما رو مسخره کنین و پشت سرشون حرف بزنین(حال میده:/)و باید بگم ک دلم برای همتون تنگ میشه❤️دستتون دارم_مارال❤️


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

مارینت و بچش:/

دوشنبه 12 شهریور 1397 12:29

نویسنده: Coraline& Mehregan



کامنت ها: نظرات
دنبالک ها: عکس ?
اخرین ویرایش: - -

جولکا کیوتی:)

دوشنبه 12 شهریور 1397 12:27

نویسنده: Coraline& Mehregan



کامنت ها: نظرات
دنبالک ها: عکس ?
اخرین ویرایش: - -

الیا پسرکش میشود:|

دوشنبه 12 شهریور 1397 12:25

نویسنده: Coraline& Mehregan



کامنت ها: نظرات
دنبالک ها: عکس:/ ?
اخرین ویرایش: - -

♡^▽^♡ ℓσνє ιѕ ℓιє❤️قسمت یکی مونده به اخر

یکشنبه 4 شهریور 1397 20:21

نویسنده: Coraline& Mehregan



کامنت ها: نظراتم:)
دنبالک ها: بزن اینجا ?
اخرین ویرایش: - -

اوایـــــــ❤️یــــی عشــــــــق نهم❤️

شنبه 27 مرداد 1397 20:33

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
کجا دیر کردم!؟چرا اینقد کامنت دادین که دیر کردی!؟عه!اصلا ولش اوووف ازمون زبانم رو گند زدم در حد لالیگا:/راستی بگذریم چقد پروفایلم کیوتههههه*^*(چشم حسود کور:/)راستی برای قسمت بعد:۱۵۰ تا اینجا ۲۰ تا وب مارال*-*(در ضمن اینقد نگید بعدی یه جمله دیگه بگید از بس گفتین بعدی مخم پوکید بخدا:///اگه بگین بعدی حساب نمیکنم!۰-۰)راستی بگذریم… …:……… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… …………………………………………………………………………………………❤️مارینت❤️خبر نگاره یکم دیگه زر زد و رفت سمت ادرین……❤️ادرین❤️متوجه شدم یه زن همراه با یه میکروفون تند تند داره میدوئه سمتم اولش جا خوردم ولی سریع به خودم اومدم……با لحن جیغی گفت:سلام!و نذاشت جواب بدم و رو کرد به دوربین:همراه هستیم با ادرین اگرست پادشاه جدید قلمرو سان!(خورشید:/از این به بعد به ماه میگم مون گفتم بدونید:/)سرم رو مردد عین اسکل ها تکون دادم اون رفتار هاش گیجم کرده بودن!-اول از همه میتونم ازتون سوال بپرسم؟!با تکون دادن سر تاییدش کردم:سنتون؛مدرک تحصیلیتون؛مجرد هستید یا متاهل یا قصد ازدواج دارید؟!میخوای به طرفدارهات چی بگی!؟پیج رسمی داریــــن؟! از اون همه سوال یهویی شوکه شدم:+۲۳ سالمه؛مدرک حقوقph؛به اینجا ک رسید قیافه پوکرم رو نشون دادم:نه مجردم و قصد نعرم؛ممنون از اینکه همراهم هستین؛بله دارم تو توییتر و اینستاگرام لبخندی زد:به عنوان پادشاه برای مردمتون چیکار میکنید؟ لبخندی زدم:ماه رو از اسمون پاک میکنم! و بازم لبخند زد و دور شد……زنگ تموم شدن مهمونی به صدا دراومد و همه کم کم شروع به رفتن……❤️مارینت❤️خیلی خوابم میومد!خمیازه ای کشیدم که بابام عین این دیوونه های عصبی نیگام کرد ک از ترس خودمو قهوه ایی کردم۰-۰البته نکردم:///نزدیک بود بکنم:/مهمونا هم کم کم داشتن میرفتن و من از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم(منم ادبی شدم مثلا:///)تند تند رفتم سمت لوکا:-پیس! لوکا نگاش رو یکم اون و این ور کرد و صورتشو اورد جلو:هوم؟ نمی دونم ولی کرمم گرفته بود:-پیسسسسس! مثل اینکه فهمید کرمم گرفته و لبخندی از روی خنده بهم زد:بله عزیزم؟ -عزیزمت تو حلقم! سونه ای بالا انداخت:خوب حالا چی میخواستی بگی؟! -اممم اه یادم رفت!حواس نمیذاری واسم کع! تا اینو گفتم خودشو بهم نزدیک تر کرد:عین کاری ک تو باهام میکنیــ……دستاشو گذاشت رو چونم……چشام گرد گرد شده بودن به طوری که از بس تعجب کرده بودن نمیتونستم حرکت کنم……لوکا ادامه داد:خانومی از بس خوشگلی به جز تو هیچ کس رو نمی تونم ببینم!هیچ کس رو جز تو………ضربان قلبم رفت بالا……یا خدا این چشه؟! تند به خودم اومدم و دست لوکا رو از چونم گرفتم……و مضطرب بهش نگاه کردم:اهان……اهان…ار…ره من برم……نمیدونم چرا…حس بدی نسبت به نزدیکی لوکا داشتم!…دلیل کاراش چی بودن؟!…اه ……و تند تند دور شدم…کم کم سالن خالی شد……همه رفتن جز…ادرین/مامانش/من/پدرم مادر ادرین پوزخندی به پدرم زد:سلامی دوباره تـــــام!تام رو بدجوری کشید! پدرم عین لحن خودش جواب داد:سلامی دوباره امیـــلی! مادر ادرین نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:همونطور که خودت میدونی……اونا باید با هم همکاری کنن……و به من و ادرین اشاره کرد……و ادامه داد:طبق قـــوانیـــن!باید بخاطر جون انسان ها اینکارو بکنیم و بعدش هم……!پدرم با لحن خشمگین و تند گفت:جنگ! داشتن در مورد چی حرف میزدن!؟نگاهی به ادرین انداختم که اونم عین من متعجب بود بعد هم نگاش افتاد به من و تند نگامو دزدیدم و سرخ شدم!یا خدا دیدش که من دارم دیدش میزنم(حال کنید جمله رو:/)مادر ادرین که متوجه قیافه متعجب من و ادرین شده بود رو به ما گفت:شما باید به صورت ناشناس برید پیش انسان ها!به عنوان ملکه و پادشاه جدید!سپیدار سیاه یکی از دشمنان اسمون قصد داره به انسان ها اسیب بزنه که شما بیاین به دنیای انسان ها و شما رو از بین ببره و وقتی شما دوتا نباشید تسخیر کردن اسمون کار راحتیه!اسمون بهش قدرت میده و میتونه قدرتش رو دوبرابر کنه و قدرت نابودی کل دنیا رو بدست بیاره!شوکه شده به مامان ادرین نگاه کردم و ادامه داد:اون به صورت یه ادم در میاد……شما دوتا میرین دانشگاه با اطلاعات جعلی ای که با جادوتون درست میکنید!اونم به همون کلاس میاد با هویت جعلی خودش……شما باید نابودش کنین!و اون وقت میتونید برگردید! پدرم شونه منو گرفت:من دخترمو تنها با دشمن نمی فرستم امیلی پوزخندی زد:هه پسر من اگه تا الان میخواست اون دختر ضعیف شما رو از بین ببره همون اول به راحتی میکشتش!……پدرم چشم غره ای رفت:باشه پس اگه به کمکی نیاز داشتین بهم بگید تا یک نفر رو انتخاب کنم و بفرستم! سرمون رو تکون دادیم که ادرین گفت:کی ماموریت شروع میشه؟ مادر ادرین:فردا! من و ادرین با هم جیغ زدیم:فـــــــْردا؟!!مادر ادرین و پدرم راحت با هم گفتن:بله پدرم:بهتره استراحت کنید و بخوابین کوامی هاتون براتون همه چیز رو توضیح میدن……بعدی پارت بعد❤️❤️❤️


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

اوایـــــــ❤️یـــی عشـــــق❤️هشتم

شنبه 27 مرداد 1397 20:32

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
بچه ها الان که این پست رو میخونید من در حال پذیرایی از مهمون ها هستم:/برای همین الان ساعت چهار هست که دارم تایپ میکنم ولی رو ساعت هشت براتون تنظیم کردم;)راستی برید تو وب مارال به پست های جدیدم نظر بدید^^ممنون:)قسمت قبل چون نظرات زیاد بود برای این قسمت هم ۱۰۰ تا میخوام^^خیلی ممنون از کسایی که داستانم رو میخونن و نظر میدن!*-* به قول مارال بریم سر داستان: ……… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… …………………………………………………………………………………………(از زبون مارینت):قیافم دقیقا اینطوری شد :-_-و عصبی و خیره خیره به نیان نیگاه کردم ک یعنی بس کن!اونم مثل همیشه یه چشم غره بهم رفت و مشغول غذا خوردن شد……حال غذا خوردن رو نداشتم……زیرزیرکی به ادرین نگاه کردم……اونم مثل من غذا نمیخورد……حق داشت مثل من امروز واسش کلی اتفاق عجیب و غریب افتاده بود……کی فکرش رو میکرد اون ادرین که بهش زدم همون ادرین پادشاه خورشید باشه!؟سریع شام رو خوردمو تشکر کردم از همه و سریع پاشدم و رفتم باغ و یه گوشه نشستم………(بچه ها الان ساعت ۸ و پنجاه دقیقس:/رفتیم با ماری دریا واس همین اههه اصلا ادامه تایپ-_-)تا که یکی دستاش رو شونم گذاشت تند عکس المعل نشون دادم و کلی اب پرت کردم به اون طرف ک دستش رو گذاشت رو شونم……زود روم رو اون ور کردم طرف جاخالی داده بود………با دیدن دوتا تیله سبز گفتم:ادریــــن!؟؟ پوکر گفت:پ ن پ عمت:/ پوزخندی زدم:من عمه ندارم شونه هاش رو بی تفاوت انداخت بالا:هر چی که داری! -این جا چیکار میکنی!؟ تند نگاهی انداخت:باید از شما اجازه بگیرم؟! چشم غره ای رفتم با حالت طلبکاری گفتم:نع اروم کنارم نشست و به ماه کامل زل زد و بعد هم یهو از خنده ترکید با چشای گرد گفتم:به چی میخندی؟! خنده اش کم کم اروم شد:از فکر اینکه قراره با تو بجنگم خندم میگیره اخمام رو کردم تو هم و با داد گفتم:منـــــو دســـــت کـــــم میـــــگیــــری؟! خنده دیگه ای کرد:نه بابا تو از جنگ چی بلدی!؟ سریع و تند کلی بهش تیغ های ابی پرت کردم تیغ هایی که اگه به ادم بخوره ادم بدنش زخم میشه و عین تیغ برندس……سریع با کلی شعله های اتش مهارشون کرد!خیلی اسون!اعصابم بهم ریخت و محکم پاهام رو به زمین زدم تا اب های تموم زیرزمین در بیاد……وزن زیادی داشت و بلند کردنشون سخت بود به زور به سمتش پرت کردم و از اون اب تعجب کرد بود!هه منو دست کم گرفتی؟! با ندیدن ادرین دلهره گرفتم……یا خدا یعنی اب بردش!؟با نگرانی رفتم جلو!وای تو چت شده بود دختر!نکنه رفته زیر اب!؟نهههه نگو خفش کردم!!!دستام میلرزیدن……با اینکه دشمنم بود و یه روزی هم باید تو جنگ شکستش میدادم……ام……ما پس……س چرا چرا!؟من چرا نگرانشم!!!؟چرا دستام میلرزن!؟کم کم اشکام هم سرازیر شدن……تند تند رفتم سمتش……با دیدن حلقه ای اتشی که ادرین دور خودش درست کرده بود اروم شدم……دستام رو گذاشتم رو قلبم و تند تند نفس کشیدم……انگار حمله قلبی بهم وارد شده بود ادرین کم کم حلقه اتیشش رو شکوند و اومد سمتم……نگاش مهربون شده بود:+هی حالت خوبه؟ با لکنت نگاش کردم:ن………نه نگران شد:چرا……کجات درد میکنه؟!اسیبی رسوندم بهت!؟ سرم رو تکون دادم به معنای نه……صورتم عین گچ سفید شده بود……قلبم به شدت درد میکرد………… دستاش رو دور شونه هام گذاشت……با نگاه مهربون بهم نگاه کرد:نمیخوای بگی چیشده!؟ و لبخند گرمی بهم زد……-من……ن بابت…ت ا…ا…اون ……اون اب ها……مع…م……معذر……معذرت م……می خوام……نمیدونم چرا کلی حمله عصبی بهم وارد شده بود…… خنده کوتاهی کرد:جدی که نمیخوای بگی بخاطر اون ناراحتی!؟من که چیزیم نشده!ولی دمت گرم خیلی خوب بودی! نیشم باز شد و نیشخندی زدم:خودم میدونم……از تغییرات یهوییم تعجب کرد و سریع قیافش رو عوض کرد و لبخند رو میتونستم به وضوح رو صورتش حس کنم که یهو به جای اون لبخند شیرین یه اخم اومد رو صورتش:+اون پسره کی بود؟ -کدوم پسره؟! با لحن تند ادامه داد:همونی که دور و برت می پلکید -لوکا رو میگی؟! +هر کی که هست!! -اممم دوستم! +دوستت!؟ -اه!اصلا تو چیکاری داریش!؟ حرفش رو تند خورد و خفه شد:/ +بهتره بریم تو و با سر تکون دادن نشون دادم ک اره………سمت پدرم رفتم……اونم سمت مادرش رفت………زیر گوش پدرم گفتم:کی تموم میشع؟ پدرم چشم غره ای رفت:ده دقیقه دیگه ……خبرنگار ها مستقیم رو قیافه منو ادرین زوم کرده بودن……یکی تند تند اومد سمتم:حالا شما به عنوان ملکه ماه چه کار هایی برای مردمتون انجام میدید؟! شونه هام رو بردم بالا:معلومه!وظایفم رو انجام میدم و البته خورشید رو از اسمون محو میکنم ……خبرنگار لبخندی از روی رضایت زد و با صدای بلند گفت:عالیـــه!و اما شما میتونید به چند تا سوال خصوصی جواب بدید؟ -اهوم +سوال اول شما چند سالتونه و چه مدرکی دارید؟ لبخندی زدم:۲۱ سالمه و درس حقوق خوندم و مدرک ph دارم:)اینجا که رسید با شیطنت گفتم:قصد خوانندگی هم دارم! دوباره خبرنگار یه لبخند گرم زد:عالیـــه!سوال دوم:متاهل هستید یا مجرد یا قصد ازدواج دارین!؟ با این سوال قیافم پوکر شد:نه ندارم و مجردم:/ و چشم غره ای رفتم خبرنگار گفت:میخوای به طرفدار هات چی بگی!؟ -دوستتون دارم همتون محشرید! خبرنگار:پیج رسمی دارید؟! به اینجا که رسید سریع با افتخار و نیشخند گفتم:بله من در تویتر-فیسبوک-اینستاگرامو……پیج دارم خبرنگار چشاش گرد شد:اوه بله! بقیه پارت بعد لاوز!برم مهمونا اومدن:/نظرات رو زود پر کنیناااا؛)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

مهم

پنجشنبه 25 مرداد 1397 15:53

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: لیدی نویر ? لیدرین ? ادرینت ? مریکت ? داستان ها ? مرینت/لیدی باگ ? اخبار ?
بچه ها به پست های جدیدم بنظرید قسمت بعدو بذارم:/بای:)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

اوایــــــــ❤️یــــی عشــــــق هفتم❤️

پنجشنبه 25 مرداد 1397 15:36

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ? رنا روژ ? کویین بی ?
سعلام فرند^^۱۰۰ تا:)انتظارم رفت بالا:/…………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… …………………………………………………………………………………………(مارینت):لوکا نگاه بدی و خشمگین به مامان ادرین و پدرم کرد……نمیدونم چرا ولی خیلی انگار عصبی شده بود……… -لوکا……ا خوب……بی؟ چشاش رو بست……-اره خوبم بهتره تو بری دیر میشه -باشه……ادرین هم که هیچی عین سگ بهم زل زده بود۰-۰یا خدا چرا یهو اینطوری شد!؟ رفتم جلوتر و روبروش ایستادم ……نفس های گرمش رو به وضوح میتونستم حس کنم…… زیر لب گفتم:هیز شدیاااا:/ سریع خودش رو جمع و جور کرد: عینک نیاز داری بهت بدم؟ چشم غره ای بهش رفتم بازم با اون ضایع بازی هاش داشت انکارشون میکرد!!عجب ادم عجیبی!! (از زبون ادرین):مارینت رو کنار یه پسره ای که به نظر جلف میومد دیدم……نمیدونم چرا ولی اعصابم بهم ریخت……که متوجه شدم مارینت اروم داره میاد به سمتم……تازه به قیافش دقیق شدم……چشای ابی درشت و خوشگلی داشت……فرم دماغ و لبش هم کاملا به صورتش میومد……موهای ابیش که نگو……تو چشاش غرق شدم……با تعجب بهم نکاه کرد و اومد نزدیک تر……دمای بدنم رفت بالا……-هیز شدیااا قیافم پوکر شد:عینک لازم داری بهت بدم؟……چشم غره ی همیشگیش رو رفت……دختر خیلی عجیبیه…… دستام رو جلوش اوردم……اونم دستای سردش رو اروم گذاشت تو دستای گرمم……افراد ماه دمای بدن پایینی نسبت به افراد خورشید دارن بدن ما برعکس اونا خیلی داغه و اونا خیلی سرد………کلا ما تضاد همیم……ماه و خورشید………سرش رو اورد بالا……دستام رو دور کمرش حلقه کردم……اونم دستاش رو دور گردنم حلقه کرد……نفسای سردش رو حس کردم……برعکس من……چشامون تو چشای هم قفل شد……من چم شده؟!چرا دارم اینطوری میشم؟! اونم با یه دختر؟!(از زبون نویسنده):بلی و این دو کفتر عاشق همینطور بهم زل میزنند……ادرین متعجب به رفتار های عجیبش همینطور از خود سوال می پرسد که چرا این حالت دگرگون برای او ایجاد شده……؟اما او نمیداند که قلبش توسط ملکه ماه تسخیر شده است……دختری عجیب و در عین حال شیطون و شوخ……که اوای صدای قشنگی داره……و مرینت……از رفتار های ادرین متعجب است و نمیداند که چه اتفاقی رخ داده چون او خیلی احمق است و دروغ میگویم؟:/مرینت در چشمان ادرین غرق میشود……با خود کلنجار میرود که نه!این صحیح نیست!……ولی او هم به پادشاه خورشید دلبسته است……اهههه چه وضع حرف زدنه؟!:/حالم بهم خورد:/شوخی کردم:/مرینت تو چشای ادرین غرق میشه و نمیدونه چش شده……پسری که از اولین برخورد اشنایشون تا الان ذهن اون رو مشغول کرده……و اون……نکنه این همون عشقیه که میگن؟……مرینت سرش را با حس ارامش رو شونه ها ادرین گذاشت……(مرینت):نمیدونم چم شده بود……؟اون……اون شونه ها باعث ارامشم شده بودن……یه حس عجیب……اروم تو دلم خوندم:Go to bed tonight(بذار بگذره امشب)What a strange feeling(این حس عجیب چیه؟)I do not know ... I do not know(نمیدونم……نمیدونم)Just let it be this damn night(فقط بذار بگذره این شب لعنتی)خودم نوشتمااا^^نظرتون رو دربارش بگید:)اون حسا یه لبخند رو لبم اورده بودن……موسیقی کاملا اروم بود………عین حس الانم……اصلا من چم شده!؟کم کم اهنگ تموم شد و از هم جدا شدیم……متوجه شدم که گونه هام سرخ شدن……وای……امشب واقعا خیلی شب عجیبی بود……پادشاه بودن ادرین……رفتار ادرین……برگشتن لوکا……رفتار های عجیب و غریبم در برابر ادرین……عاشق شدن نیان!……به کلمه نیان رسیدم سریع یه پک محکم زدم تو صورتم و تند تند رفتم تا نیان رو پیدا کنم……داشت نوشیدنی میل میکرد-___________-اوف خدا رو شکر که با این نینو نبود……تا اینو گفتم نینو رفت کنارش0-0جلل الخالق:/من خفه شم بهتره:|||||||تند تند رفتم به سمت نیان و نینو رو ازش دور کردم و با لحن. دعوایی گفتم:کاری داشتین؟! نینو هم سرش رو خاروند و نگران به نیان نگاه کرد……و بعد انگار یه چیزی بینشون رد و بدل شد و نینو گفت:نه ببخشید………و دور شد……من واقعا از دست نیان خسته شدم……تا چند روز پیش از یه پسر دیگه به اسم اریان خوشش میومد:/و باهام این رل شدن:/و در اخر به جدایی کارشون کشید دلیلش هم تقریبا من بودم!فکر بد نکنید………نیان پیشنهاد داد که باهم بریم رستوران(من-اریان-نیان)و بعد هم اولین دیدارم با این پسره ی عوضی اریان بود……اریان موهای قهوه ایی و چشای قهوه ایی داشت……نیان چند لحظه منو با اریان تنها گذاشت و رفت دستشویی تا ارایشش رو تمدید کنه……اونم بهم نزدیک و نزدیک تر شد…… تا اینکه خواست منو ببوسه……و محکم زدم تو گوشش که همون موقع نیان رسید و همه چی رو دید و با گریه از اونجا رفت و منم رفتم دنبالش……ولی هنوز ادم نشده……الانم که حتی با یه دشمن دوست شده………!ازمون درخواست کردن بشینیم شام بخوریم:/بی رمق روی صندلی نشستم که ادرینم روبروم نشست……لوکا و نیان هم کنارم……نینو هم روبرو نیان نشست که باعث شد بیشتر اعصبانی بشم………اشتها غذا خوردن نداشتم~٬……بیشتر با غذام بازی میکردم *عا……چرا نمیخوری اون بدبخت رو؟ زبونم رو دراز کردم:دلم نمیاد…… خنده کوتاهی کرد یه لقمه گذاشت تو دهنم……از خجالت سرخ شدم……روم رو کردم اینور که با قیافه عصبی وحشتناک ادرین روبرو شدم……خیلی عصبی بود……یا خدا چرا امروز اتفاقات عجیب می افته!؟………رومو کردم این ور و نیان رو با اون نیشخند بزرگش دیدم……قیافم دقیقا اینطوری شد:-_- خب دیگه بقیه پارت بعد^_^بای لاوز^^


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

اوایــــــ❤️یــی عشــــق❤️ششم

پنجشنبه 25 مرداد 1397 15:35

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
دیدین من چقد زود زود میذارم؟^-^اممم رونیکا نگفته چند نظر بدید پس من میگم:/۵۰ تا لدفا:)میسی:)……………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………………………………………………………(از زبون مارینت):با عصبانیت سر نیان جیغ زدم:تو نمیتونی با اون باشی……اون از افراد خورشیدههههه! نیان بی تفاوت گفت : باشه که باشه!من فقط عاشق شدم همین! جیغ کشیدم:یعنی چی که عاشق شدم همین!!؟عاشقی کیلو چنده؟!اینا فقط یه دروغن……خرافـــــات! نیان با عصبانت و ناراحتی نگام کرد و دستم رو پس زد:تو هیچی نمیفهمی……هیچی! خواستم بهش یه چیز بگم اما صدای پدر حرفامو قطع کرد -مارینت جان!بیا یه نفر هست که دوست داره تو رو ببینه!ابرو هام رو بالا انداختم و زیر لب گفتم:منو ببینه؟!……ناچار مجبور شدم نیان رو ترک کنم………به لباسم نیگاهی دوباره انداختم……لباس خیلی خوشگل و خاصی بود……چون مامانم اون رو دوخته بود بیشتر خاصش میکرد……لباس ابی دارکی که کمرم و رو کاملا نشون میداد و یک تیکه از شونه هام رو پوشونده بود……با قدم های متین و اروم سمت پدر رفتم……سرم رو بالا اوردم………جیغ زدم:لــــــــٍوکا❤️!تو برگشتییییی! لبخند گرم همیشگیش رو زد:اره بخاطر تـــو!چقدر بزرگ شدی پرنسس!البته دیگه باید بگم ملکه!اروم گفت:خیلی خوشگل شدی پدرم لبخندی زد:بهتره تنهاتون بذارم………لوکا بود……بهترین دوست دوران بچگیم……زمانی ک یه بچه بودم پدرم نمی ذاشت با ادمای عادی اسمون صحبت کنم……فقط و فقط لوکا بود که همه چیز رو جبران میکرد……اون فوق العادس……و شبیه من……عین من عاشق خواننده شدنه……برای خوانندگی اسمون رو ترک کرده بود تا به هدفش برسه……برعکس من که دارم اینجا می پوکم:/……اون از قصر شماره ی دو بود……بچه بودم یکم ازش خوشم میومد اما……یه حس بچگونه بود دیگه!……از اخرین باری که دیدمش خیلی تغییر کرده بود……یعنی خیلی خوشگل شده بود……چشای ابی روشن با موهای زمینه سیاه ک تهش رو ابی کرده بود*^* +از اخرین باری که دیدمت خیلی گذشته!!وای خدا تو برگشتیییی! و پریدم تو بغلش………اول یکم متعجب شد ولی بعد هم اونم دستاش رو دور کمرم حلقه کرد(اوووف ادرینتی های حسود:/چه خبره فحش:/)یهو چشام گرد شدن0-0سریع به خودم اومدم و از بغلش اومدم بیرون…… دستش رو جلوم اورد:میای بریم باغ خانومی؟……درست عین گذشته بود……عین خودم از همه چیز فراری بود……همین چیزا واسم خاصش میکرد……+بله^-^ دستام رو گرفت………تند تند رفتیم سمت باغ………ماه کامل بود………نیم نگاهی بهم انداخت:این دفعه هیچ وقت ولت نمیکنم!………لبخندی زدم:از موسیقی چه خبر!؟البوم منتشر کردی؟ -اره……خیلی دلم میخواد با تو بخونم! خندیدم:با من!؟عمرا پدرم بذاره…… -اونش بامن……از نیان چه خبر؟! تا اسم نیان اومد قیافم پوکر شد:عاشق شده! چشاش گرد شدن:نیان………نیان ما ؟0-0 +پ ن پ نیان عمت:/ -اوکی:/حالا عاشق کی؟! +نمیشناسیش……از افراد خورشیده…… -افراد خورشید!!؟اما…… +بهش گفتم ولی گوشش بدهکار نیست……… -اره دیگه……عشقه ادمو دیوونه میکنه……و بعد منو نگاه کرد……حتی مردمکش رو هم تکون نمیداد0-0یا خدا درد نگرفت چشش؟۰-۰………+ای شیطون نکنه رفتی زمین عاشق ی نفر شدی؟! لبخندی زد:قبل از اونم عاشق بودم……ولی نمیدونستم چجوری بهش بگم……از افراد اسمونه! +لیاقت تو رو نداره مطمئن باش…… خنده ی کوتاهی کرد:خیلیم داره……اون خوشگل ترین و مهربون ترین و باحال ترین و شیرین ترین دختریه که تو عمرم دیدم……… از حسادت داشتم میترکیدم………با عصبانیت گفتم:اوه جــــدا؟!:/پسره ی خنگ……معلوم نیس کی گولش زده عین اسکلا حرف میزنهههه خواستم برم که لوکا زود دستامو گرفت و منو به سمت خودش نزدیک کرد………چونم رو اورد بالا:خانومی……من باید به شما یه چیزی بگم……… چشم غره ای رفتم:برام مهم نیست! ………لبخندش کم کم محو شد و با لحن غمگین گفت:پس……پس نمیخوای بدونی من عاشق کیم؟!………مردد بودم برای گفتن*نه*………+نه! لبخند تلخی زد:اهان……… نگاه محوی روم انداخت…… -تو چی؟……عاشق نشدی تا حالا؟!………با سوالش تعجب کردم:من؟! -اهوم………… +فک نکنم بدونم عشق چیه……اگه میدونستم شاید بشه گفت که عاشق یه نفرم……(ادرینتی ها بسهههه:/فحش ۱۸+ در شان شما نیس:/)لبخندش برگشت رو لباش ………تا اینکه کلی موج روبروم دیدم……جیغ کشیدم………و تند مهارش کردم………لوکا خیلی قوی شده بود……-حال کردی؟! +اهوم……………دستای همو اروم اروم گرفتیم صورت هامون داشت نزدیک هم میشد………نفسای داغش میخورد رو صورتم………هی نزدیکتر………و لباش رو اروم رو لبام گذاشت………………یــه لحظههههه کاااات!:////من کی همچین کاری میکنم:/!!!؟ای منحرفاااااا://///همش در مورد اون kiss دروغ بود:////پییییف:/حالا بریم ادامش:/:-بهتره برگردیم وگرنه متوجه میشن ما نیستیم! +اهوم……… دست تو دست تا اونجا رفتیم………مادر ادرین و پدرم رو صحنه دیدم………اوا!………مادر ادرین:زمان رقص ملکه و پادشاه جدیمونه! پدرم:به رسم همیشگی!………وایسا ببینم:///من با ادرین برقصم؟:///………نگووووووووووو……اووف:/……یه جوری رفتار میکنن انگار منو و ادرین ازدواج کردیم:/…………بقیه قسمت بعد-_______________-(نظر ندی خری://///)دستم درد گرف://


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

مطلب رمز دار : برای هلیا جون❤️

چهارشنبه 24 مرداد 1397 22:23

نویسنده: Coraline& Mehregan
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

اممم:/

دوشنبه 22 مرداد 1397 18:47

نویسنده: Coraline& Mehregan
ارسال شده در: لیدرین ? مریکت ?
موندم چی پست بذارم؟!پیشنهاد لطفا^^راستی برین تو کانال اپارات کورالین کلی چیز میز باحال گذاشته:)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

بالابر کیوت مارینت^^

دوشنبه 22 مرداد 1397 18:41

نویسنده: Coraline& Mehregan
ارسال شده در: مرینت/لیدی باگ ? کد های وبلاگ^^ ?
مجانی:)ساخت خودمه^- این ادرس رو تو قالبتون درج کنید تا واستون بیاره:) همین! راستی بازدیدا کم شدنااا:( الان فعالیت رو زیاد میکنم:) ^

ساخت آنلاین کد هدایت به بالا




کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

❤️اوایـــ❤️یـی عشــــق پنجم

سه شنبه 9 مرداد 1397 22:44

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ? قسمت جدید ? اخبار ?
مارال داره میره:((باورم نمیشه:(( اون تو نوشتن داستان و ایدش کمکم کرد:((این قسمت رو فقط برای مارال مینویسم!نــــرو اجی:((وب بدون تو سوت و کورهــ:(قسمت بعدی هر نظری دلتون خواست بدید :(…………………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ………………………………………………………………………………………………………………………………………………………… ❤️مارینت❤️:اینجا بود که جیغ زدم:او مای گاد لباسمووووو:)) به کل برنامه لایو رو یادم رفته بود ۰-۰ متاسفانه خیلی بد سوتی دادم:((:کفشای پاشنه بلندم رو پرت کردم هوا و دور خودم چرخیدم*-*یهو به خودم اومدم از بس لباسم و نقابم خوشگل بودن به کل لایو یادم رفته بود!همه خیره خیره نگام میکردن مخصوصا ادرین که داشتم جلو اون همه نیگاه ذوب میشدم۰-۰یه لبخند دندون نمای زورکی زدم بعد تو دلم گفتم:این منم چرا باید نقش یه دختر پرنسس رو بازی کنم؟! بعد قیافه طلبکارانه ای گرفتم و داد زدم:با کدوم اجازه ای اینطوری نیگــــــــام میــــــکنیـــد؟! پدرم که هیجی دستش رو گذاشته بود رو صورتش که قیافش معلوم نشه!چشم غره ای رفتم و رو به اونا کردم : این تاج ها ما رو قهرمان میکنن؟ مادر ادرین که تا الان فقط داشت به کار های من لبخند میزد حالت قیافش رو تند عوض کرد و جدی گفت:بله تو دلم گفتم:وای خدا یعنی من الان یه قهرمانمممم؟! پدرم که حالش تقریبا بهتر شده بود گفت:شما باید نگهبان انسان ها باشین اینجا خانوم اگرست یا همون مامان ادری خره اضافه کرد:در برابر فرد شروری به اسم حاکماث پدرم:اون هر وقت انسانی که از چیزی ناراحت میشه اون رو اکوماتیز میکنه و اون رو به ادم بدی تبدیل میکنه مادر ادرین:تا بتونه قدرت شما رو بگیره و حالا پدرم و مادر ادرین:از حـــالا به بعد شما رو به عنــوان ملکــه و پــادشاه معرفی میکنــیم و همه دست زدن و ما هم تعظیم کردیم زیر زیرکی نگاه ادرین رو حس کردم نمیدونم واسه چی یهو یه لبخند اومد رو لبام۰-۰ سعی کردم لبخنده رو بخوابونم ولی نمیشد ۰-۰ نگامو ب سمت ادرین بردم یهو روش این ور کرد تند جهت صورتم رو عوض کردم۰+۰ لبمو گاز گرفتم یا خدا اگه دیده باشه چی!؟ هوووف ولش همه واسمون دست زدن و خواستن که به جشن بپیوندیم(حالا ما ادبی شدیم:/)تند رفتم سمت نیان تا خواستم دهنمو وا کنم دستش رو گذاشت رو دهنم0-0 شروع کرد به تند تند حرف زدن:وایــی تو نیمه گمشدت رو پیدا کردی!خودم دیدم که نگاه میکردین همش همووو!این دفعه نمی تونی انکارش کنــی!واییییـی اجیم عاشـــق شدههه!چقدر بـــهم میایــن!وایــ خدااا برا عروسی چــی بپوشــم!؟باید خـــاص ترین و بهــترین باشه!مثلا عروســـی اجیمه! چشام گرد شدن0-0 و تند دست نیان رو از صورتم پس زدم و با عصبانت گفتم:من و اون چلغوز!!!؟صورتمو ب نیان نزدیک کردم اونم خیره خیره رفت عقب اینجا بود که جیغ زدم:حالم از اون بهم میخورهههه!تو خواب ببینیییی! نیان بهم یه چشم غره رفت و گفت:خواهیم دید و یهو حالت صورتش عوض شد و با خوشحالی دستامو گرفت:وایــی ملکه شدنــت مبـــارکککک! یه لبخند گرم بهش زدم:ممنون! محکم زد تو شکمم و گفت:کراش هامون رو نگاه! این دفعه واقعا جوش اوردم جیغ زدم:اون کراشمممم نیییییس! یه چشم غره تحقیر امیز بهم زد:اوف باشه کراش من و دستمو کشید و تند منو برد سمت پسرای چلغوز ۰-۰ نینو هم ک تا الیا رو دید تند رفتن سمت هم منم دست به سینه طلبکارانه نگاشون کردم تا نگام ب ادرین افتاد با عصبانیت گفتم:مشکلت با من چیــه؟! اونم اندازه من داد زد:من باید بپرسم مشکل تو چیه! با عصبانیت همو نگاه کردیم نیان و نینو ک هیچی موندم کی اینقدر صمیمی شدن نیان:این شماره نینو جون هر وقت خواستی بهم زنگ بزن چشام یعنی اینطوری شده بودن0-0پسره مخ نیان رو کلا زده!!یه نگاه زیر زیرکی به ادرین انداختم داشت با دهن باز نگاشون میکرد سریع نگامو کشیدم اون ور و محکم کوبیدم تو سرم ادرین:مشکل روانی داری؟ با طعنه گفتم:به تو هیچ ربطی نداره! مطمئن باش تو جنگ میبرمت و اسمون دیگه جایی برای شما ها نداره! ادرین پوزخند زد:هه تو خواب ببینی رویاش رو ما یه بار ازتون بردیم و این دفعه هم میبریم زیر لب گفتم زارت نگاه تندی بهم انداخت:چیزی گفتی؟! شونه هام رو بالا انداختم:نه:/ نیان و نینو دیگه بدجور داشتن لاو بازی میکردن که گفتم : اع نیان جون میشه لحظه بیای کارت دارم! ادرین هم تند حرف منو تایید کرد:اوه اره نینو منم کارت دارم و تند هر کی دوستش رو کشید ❤️ادرین❤️این دختره بدجوری رفته بود رو مخم تازه اصلا فکرشم نمیکردم این ملکه باشه!!!همین رو کم داشتیم هه گفته مطمئن باش تو جنگ میبرمت! حالش خوب نیست اصلا! یه پوزخند زدم و گفتم:هه تو خواب ببینی رویاش رو ما یه بار ازتون بردیم و این دفعه هم میبریم یه صدای ضعیف شنیدم……زارت نگامو عصبانی رو ب مرینت کردم:چیزی گفتی؟! شونه هاش رو بیخال بالا انداخت و گفت نه ………نیان و نینو دیگه داشتن کم کم میرفتن تو بغل هم:/ که سریع مارینت گفت : اع نیان جون میشه لحظه بیای کارت دارم! که منم سریع حرفش رو با تکون دادن سرم تایید کردم: اوه اره نینو منم کارت دارم و تند نینو رو کشیدم مارینت نیان رو سریع دورش کرد که نینو گفت:چته پسر ؟!داشتم با نیان حرف میزدم کارت خیلی زشت بود! با نگاهی مخلوطی از عصبانیت و تعجب بهش گفتم:پسر حالت خوبه؟!اون دشمن ماس!ما قراره اسمون رو برای خودمون کنیم!و مهمتر از همه دوست اون دختره ی بی مغزه!دشمن اصلی من! نینو اه صدا داری کشید:تو دیگه نه ادرین!اونا خیلی ادمای خوبی هستن!مخصوصا نیان احساس میکنم دوسش دارم………با گفتن همین کلمه بود که محکم گفتم:چـــیییی!!؟ (ب مارال بگید نره خواهش میکنم:()


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -

new edit^^

یکشنبه 7 مرداد 1397 14:41

نویسنده: Coraline& Mehregan



کامنت ها: COMMENTS
دنبالک ها: برای دیدن بزن ?
اخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6

ساخت آنلاین کد هدایت به بالا