عشق متقابل

یکشنبه 26 فروردین 1397 18:22

نویسنده: ♡ Maedeh ♡
یه داستان نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد
اسمشم عشق متقابله
اگه خوشتون نیومد حتما بگید
~از زبون مارینت~


آدرین : مارینت ...
مارینت : بله
آدرین : چند وقتیه میخوام یه چیزی بهت بگم... چند بار هم خواستم بهت بگم ... اما هر بار که خواستم بهت بگم یه اتفاقی افتاده
مارینت : خب چی میخوای بگی؟؟؟
آدرین : مارینت من .. من تو رو ..............
_ ماررررررررررری بیدار شووووووووووو
مثله جن زده‌ها چشامو باز کردمو جیغ زدم
_ آرررووووممممم گوشم کر شد دختر... چرا جیغ میکشی
_ اّه الیا چرا بیدارم کردی ... داشتم خواب میدیم
الیا لبخند شیطانی زد و گفت : حالا خواب چی میدی؟؟؟
_ باهات قهرم الیا
_ آخههه چرراااا!؟
_ چون از خواب ناز بیدارم کردی ، نزاشتی ببینم آدرین .......
بعد جلوی دهنمو گرفتم ... خاااک تو سرم خوابمو لو دادم.... چقد من خرم که زود گول الیا رو میخورم
الیا باز یه لبخند شیطانی زد و گفت : خب بقیش؟!
_ اِ الیااااا اذیت نکن دیگه
_ آخه دختر تو که انقد آدرین رو دوس داری چرا بهش نمیگی و خودت رو خلاص نمیکنی؟؟؟
_ آخه میدونی الیا... میترسم پسم بزنه و بگه نمیخوامت یا همون جمله‌ی معروفش رو بگه ( جملش رو نمیگم تا عذابتون ندم -_-) 
_ خب تو برو بهش بگو هیچ ضرری نمیکنی عزیزم... اصلانم اگه گفت نمیخوامت ازش بپرس که پس کی دوس داره؟!
پوزخندی زدمو گفتم : هِه حتما هم بهم میگه که کی رو دوس داره
_ خب تو ازش بپرس ببین چی میگه!
مامان از پایین صدامون زد : مارینت ، الیا بیایین پایین ناهار رو آماده کردم
چییییی؟؟؟ ناهارررر؟؟؟ مگه ساعت چنده؟؟؟
_ الیا مگه الان ساعت چنده که میخواییم ناهار بخوریم؟؟؟؟
_ ساعت ۱:۳۰ 
_ یعنی من تا الان خواب بودم؟؟؟؟؟؟؟
_ پَ نَ پَ بیدار بودی خودتو زدی به خواب :/
_ خب حالا ، فقط بلدی آدمو ضایع کنی (-_-) .‌‌.. راستی تو کی اومدی خونمون؟؟ اصن واسه چی اومدی خونمون؟؟
_ راستش من از ساعت ۱ خونتون بودم ۳۰ دقیقه هم مشغول بیدار کردن تو بودم (-_-) ماشاالله این خواب معمولی نیست که تو داری ، این یه خواب زمستونیه :-! ... آها اومده بودم که بهت بگم بچه‌ها میخوان یه جشن بگیرن
_ اونوقت به مناسبت چی؟؟؟
_ خب حالا اونش بماند
باز صدای مامان در اومد اینبار فریاد میزد : مااارینتتتتت بیاااا دیگه غذا یخ کرددد
_ پاشو الیا الان مامانم سر به تنمون نمیزاره
بعد با فریاد گفتم : باشههه ماماننن داریممم میاییممم
رفتیم پایین با مامان و بابام سلام صبح بخیری کردم که اونا هم در جوابم گفتم عیلک سلام ، ظهرت بخیر :/ 
چهارتایی نشستیم ناهارمونو خوردیم... در حال جمع کردن میز ناهار بودیم که الیا گفت : خانم دوپان چنگ فکراتونو کردید؟؟
_ خب راستش اره.... اما باید مراقب خودتون باشید
چی میگن اینا؟؟؟؟ مراقب خودمون باشیم؟؟؟؟ مگه قراره کجا بریم؟؟؟؟ الیا که گفت یه جشن میخواییم بگیریم!!! یه جشن رفتن مراقبت میخواد؟؟؟ ما که همیشه جشن میریم و هیچ اتفاقی هم نمیوفته!
مامان رو به منو الیا گفت : خب حالا برید وسایلتونو جمع کنید چون الان دیگه باید برید
الاااااااان باید بریم ○_○ چقد زوووود
الیا : خب ماری بیا بریم لباساتو جمع کن... من که لباسامو جمع کردم 
منکه همینجوری خشکم زده بود الیا دستمو گرفت کشید و بردم بالا تو اتاقم ..............



کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: یکشنبه 26 فروردین 1397 18:24



ساخت آنلاین کد هدایت به بالا