*داستان معجزه گر ها*قسمت۱*

پنجشنبه 23 فروردین 1397 18:07

نویسنده: Mehregan pixie
ارسال شده در: داستان معجزه گر ها ?
بلاخره گذاشتمش:))ذوق نکنید برا قسمت بعد 400تا میخوام-_- چون این داستان رو خیلی دوست دارم شاید به انگیلیسی ش هم گذاشتم^-^ تیزر داستان: همه چیز از اون زمان شروع شد که خواستیم بریم فرانسه به نظر من همه چیز بد به نظر میومد یه مدرسه جدید....دوستی جدید...شهر جدید....اما بعدا فهمیدم این بهترین اتفاق زندگیم بوده....این مهاجرت نه تنها زندگی منو تغییر داد بلکه منو هم تغییر داد:)چون الان من یه قهرمان هستم*-* و حالا مرینت: در روز ها مرینتم....یه دختر عادی با یه زندگی عادی……اما من یه چیزی دارم که هیچ کس در مورد اون چیزی نمیدونه……چون من یه راز دارم:) ****************************************************************************** (از زبون کورالین): -زییییییییینگگگگگگگگگگگگگگگگگ زیییییییینگگگگگگگگگگگ(خدایی چقدر این الارم ها رو مخن-_-) +اه کی ساعت ۱۲ شد؟:/ تو یکی خفه-_- صدای جیغ از اتاق رامونا میومد………راستش الان ما تو خونه پدربزرگ و مادربزرگمون هستیم باب و لورا*-*که البته امروز باید بریم:(اهان رامونا دخترخالمه(با اندکی تغییر:||) حالم دیگه داره از همه چیز بهم میخوره همه چیز بهم ریختس……اون از شغل بابا……اینم از من -جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغ کمممممککککککککککککککککککککک‎ککککککککککککککککککککککککککک اه نمیذارن تو خلوت خودمون خوش باشیم که-_- گفتم اوضاع همه چیز خرابه. -چیشده رامونا چرا اینقدر جیغ می‌زنی؟!!!! با دیدن اون صحنه کپ کردممممممم0-0 فیلیکس(پسر خالم) داشت رامونا رو از پنجره مینداختتتتتتتت۰-۰. -فیلییییکسسسس! داری چه غلطی میکنیییییییییی؟!!!!! ^مگه نمی بینی؟-_- دارم میندازمش دور خیلی رو مخه:/. وقتشه که از جادو کمک بگیرم با جادوی صورتی رامونا اوردم کنار خودم :) باید یه چیزی رو بگم………خب راستش ما آدم های عادی نیستیم (حیوون نیستیم-_-)ما تو مدرسه هامون جادو و تغییر شکل حیوونی(آخرش هم حیوون در اومد:||)و زمان و ذهن خوانی و…………داریم. اما درس های ریاضی یا چمیدونم اینا هم داریم ولی اونا بیش‌تر مثلا من جادوم خیلی قویه ولی رامونا توش افتضاحه……………………/•_•\. و هر کی تو اون درسا یه مهارت رو داره و خداروشکر اونا نمره ای نیستن…………هر کی مهارت خودش:)و تو جادو ها هم باید بگم که هر کی جادوش یه رنگی داره مال من صورتی کم رنگه*-*………………خوب بهتره ادامه رو بخونیم. +پسره ی حیوون بگیر بخور. کفش پاشنه بلند فیروزه ایش رو به سمت فیلیکس پرت کرد ولی جاخالی داد و فرار کرد-_- +پسره ی بیب حالم ازش بهم میخوره اگه نیومده بودی الان پام شکسته بود. -قبول کن تو هم خیلی رو مخیی=/یکم جادو یاد بگیری بد نیستا§. +عزیزم هر کی مهارت خودش من که مثل تو جادوم خوب نیس که=/من تو تغییر شکل حیوونی خوبم(عااااااااااااااا-_-). -باوشه باوشه!چمدونت رو جمع کردی؟ بعدازظهر حرکت داریم به سمت فرانسه +میدونم اره بابا من که دلم برای کانادا خیلی تنگ میشه(نکته:کشور فرانسه و کانادا هر دو به زبون فرانسوی حرف میزنن). **************************************** (از زبون مرینت): قراره برم به یه مدرسه شبانه روزی…………از اسمش خیلی میترسم حتی باید از خانواده هم دور باشم(نکته:اینجا مرینت هنوز میراکلس نگرفته و ادرین رو نمیشناسه)راستش من تک فرزندم………همین که تنها بودم الان تنها ترم میشم:(………………سرم رو به دیوار چسبوندم…مدرسه تو شهر مارسی هست یعنی یه شهر دیگه(نکته:مارسی یکی از شهر های فرانسه س) وای مرینت!………………………. مثبت باش:(اونجا بهترین مدرسه کشوره :)از کجا معلوم یه دوست پیدا نکنی؟یا حتی شاید عاشق اون مدرسه شی؟یا عاشق جادو بشی؟. یا عاشق یک نفر بشی؟(ای منحرف از همین الان به فکر عاشق شدنه:|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||). فردا اول سپتامبره یعنی باید باید برم مدرسه ………………. ********************************* (از زبون ژاکلین): مثل همیشه موهای قهوه آییم رو شونه کردم و به چشمای سبزم نگاه کردم خوشبحال پسری که قراره من مال اون شم(ای خود شیفته:||||||||||||||) قرار بود فردا برم تو یه مدرسه شبانه روزی خیلی معروف برای همین خیلی هیجان دارم*-*. راستش من مدل معروف کشور ایرلندم*-* ولی بخاطر مدرسه شبانه روزیم اومدم مارسی چون اونجا یه مدرسه خیلی معروف داره. ناخن هامو لاک قرمز زدم موهامو گیس کردم و رو شونم انداختم یه شلوار جین با یه لباس صورتی و کتی که زمینه ی سفید داشت و رنگ های صورتی هم دور برش پوشیدم و یه کفش ابی ساده خیلی خب!!!!!!! من اومدمممممممم مدرسهههههههههه*-* ******************** آنچه که خواهید خواند: به یه دختر برخورد کردم……………………… پیش نوشت:مرینت جون میشه من آدرس عکس ها رو بهت بدم و تو بزاری؟ممنون میشم*-*و اونایی که نیومدن قسمت بعد میاین^-*قسمت بعدی خیلی طولانیه چون همه هستن:))))واسه همین نظر زیاد خواستم:)و نوشتن این واسم یک ساعت و پنج دقیقه دقیقا طول کشید!!!!چون من اینا رو از قبل ندارم و واسه این داستان خیلی دارم زحمت میکشم ممنون:) نویسنده کورالین


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



ساخت آنلاین کد هدایت به بالا