عشق متقابل قسمت دوم

جمعه 4 خرداد 1397 23:13

نویسنده: ♡ Maedeh ♡
سلام ببخشید دیر گذاشتم
حالا برید ادامه بخونید و حتما نظر بدید

پارت دوم

الیا رفت تو کمدم رو گشت و گفت : تو که هیچ لباس مجلسی و شیکی نداری که اَههههههه
من که همش اینطور بودم ○_○
الیا : آهاااااان دیدم ... چه عجب یه لباس صافی داری تو -_-
لباس رو از تو کمد دراورد. یه لباس دکلته کوتاه سفید بود که روش نگین کاری شده بود ، این لباس رو مامانم برا تولدم خریده ، خیلییی دوسش داشتم... ولی خب این چه بدرد یه جشن ساده میخوره؟!
_ الیا واسه چی داری اینجور لباسی رو بر میداری ×___×
_ واقعا که خنگی تو دختر!! یعنی واقعا نمیدونی واسه چی الان جشن گرفتیم؟
_ نه واسه چی بدونم :|
_ واقعا که ماری
_ چته خب مگه چی گفتم که اینطوری میکنی
_ هیچی تو فقط بیا دنبالم تا بریم
_ الیا تا نگی جشن کیه؟ جشن چیه؟ کجاس! من از جام تکون نمیخورم
_ خیلی یه دنده‌ای دختر
_ از تو یاد گرفتم دیگه ¤__¤
_ خعلی بدی
_ بازم از تو یاد گرفتم :/
_ نمیایی دیگه ؟؟؟ نه؟؟؟
_ نچ نمیام
_ باشه خودت خواستی
خودم چی خواستم؟؟؟؟ داشتم فک میکردم که یهو یه چیز سنگین افتاد روم
من _ جیییییییییییییییییغ ولم کننننننننن روانییییییی
الیا : تا نزنمت و سیاه و کبودت نکنم ولت نمیکنم
_ الیاااا غلط کردم .... تو رو خدا ولم کن .... هر جا که بگی باهات میام .... اصن هر جا میخوای ببرم به من چه .... فقط نزنم لطفااااااا
بعد دستامو به صورت سپر جلوی صورتم گرفتم ، اِ پس چرا نمیزنه؟؟ چرا سنگینی از روم رفت :|
دستامو آروم از جلوی صورتم بر داشتم دیدم الیا رو زمین نشسته و سرخ شده
گفتم : چته الیا چرا سرخ شدی؟؟؟؟؟
انگار منتظر بود که حرفی بزنم تا شرو کنه به خندیدن انقد خندید که دیگه نای حرف زدن نداشت
من : به چی میخندی ؟؟؟ چقد بیمزه‌ای! اصن واسه چی میخندی؟
وسط خندهاش گفت : به قیافت ... مثه خر شرک شده بودی
دوباره شرو کرد به خندیدن -__-
_ واقعا که ....
بعد از خندیدن دستمو گرفت و گفت : خب بریم ، بیا این ساک رو هم بگیر دستت
ساک رو از دستش گرفتم و با دنبال الیا رفتم پایین ، از مامان و بابا خداحافظی کردیمو رفتیم .
من : الیا نگفتی که کجا میریم!
الیا یه جا ایستاد و تو چشام زُل زد و گفت : ماری تو واقعا خنگی یا خودتو به خنگی میزنی؟
منم صاف تو چشاش زُل زدمو گفتم : واقعا خنگم !
الیا : الحق که واقعا خنگی... خب یه سوال دیگه ازت میپرسم
_ خب؟! بپرس؟!
_ ما مدرسه میریم یا نه؟
_ نه دیگه فارغ‌التحیل شدیم
_ خب!
با گیجی نگاش کردمو گفتم : خب؟!!؟
یکی زد تو سرمو گفت : تو کلت فقط گچه ، من موندم تو چطور امتحان میدادی '_'
بعد یه نگاه اندر سفیهانه‌ای به کرد و گفت : یکم به مغزت فشار بیار شاید فهمیدی
با نِق گفتم : الیاااا تو رو خدا خودت بگو
_ باشه حالا .... وقتی کسی فارغ‌التحصیل میشه یه جشن میگیره دیگه!
تازه دوهزاریم افتاد گفتم : عع راس میگی هاااااا چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود
قیافه‌ی الیا :| قیافه‌ی من :))))
دستمو گرفت و بردم .... بعد گفتم : خب حالا جشن و کجا گرفتیم؟؟
_ خونه‌ی یکی که حالت ازش بهم میخوره
_ نههههههههههه =___= ای خداااا حالا من چجوری این قیافه‌ی کوفتیشو تحمل کنم!
_ عوضش آدرین هست
_ عع آدرررین هست ♡_♡ پس خوبهههههه بریممم
به سمت خونه‌ی خانم جیغ‌جیغوی کنه‌ی نکبت گودزیلای پررواِ روااااانییییییییی
رسیدیم در زدیم خدمتکار کلویی درو برامون باز کرد و کلی بهمون خوش‌آمدگویی گفت ، و گفت : اگه میخوایید لباساتون رو عوض کنید به اتاق بالا برید سمت چپ ماله دختراس ، سمت راست ماله پسراس
ممنونی گفتیمو رفتیم بالا . گفتم : خب کدوم اتاق رو گفت ماله دختراس؟؟؟؟؟
الیا : ماری واقعا مغز ماهی داری تو ، سمت چپ بود
_ اِ آررره راس میگی . رفتم تو اتاق خدا رو شکر کسی نبود ، روبه الیا گفتم : الیا من روم نیست اینو بپوشم خجالت میکشم ...
_ ساکت شو باید بپوشیش
خواستم حرفی بزنم که الیا گفت : گفتم ساکت شو
سرمو تکون دادم و مثه یه بچه‌ی خوب لباسمو پوشیدم . الیا نگام کرد و یه سوت زد و گفت : وااای دختر چقد خوشکل شدی آدرین اینطوری ببینتت که غش میکنه برات
با اسم آدرین لپام گل انداخت
الیا : هوووو نگاش کن چه سرخ شد
بعد زد زیر خنده . اخم کردمو گفتم : خیلی بدی الیا ...
_ باشه ، باشه حالا اخماتو وا کن
الیا یه لباس بلوز و دامن کوتاه مشکی که طرح روش بود رو پوشیده بود ، منم یه لبخند شیطانی زدمو گفتم : نینو چطور طاقت کنه با دیدنت
الیا هم اخم کرد و گفت : خجالت بکش ...
منم شرو کردم به خندیدن بعد از کلی بحث از اتاق اومدیم بیرون داشتیم میرفتیم پایین که یکی گفت : ماری خودتی؟؟؟؟



بازم شرمنده که دیر گذاشتم :(



کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: جمعه 4 خرداد 1397 23:14



ساخت آنلاین کد هدایت به بالا