^*^اوای عشق قسمت دوم^*^

چهارشنبه 27 تیر 1397 22:15

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: لیدی نویر ? لیدرین ? ادرینت ? مریکت ? مرینت/لیدی باگ ? تیکی ? پلگ ? ادرین/کت نوار ? اوایــ❤️یـی عشــق ?
من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………………………………(از زبون مارینت):الیا نشسته بود پشت فرمون عین گاو گاز میداد:/والا:/-جیغغغغغ نیان نگاه کن جلوووتووووو بـــــووووووم! خوردیم به یه ماشین بدون سقف ابی اوه اوه ماشینش داغون شد:)خم شدم تا ببینم ماشین ما چیزیش نشده باشه!اخیش!خوبه جیزی نشده:)-نیان فرارکن در بریم *نمیسه که دختر باید خسارت بدیم -برو بابا گازووو بگیرررر یهو دیدم یه پسر با قیافه تو هم رفته از ماشین پیاده شد یااا خداااا الان پدرمووون در میاد۰.۰ *اوه من معذرت میخوام خسارت ماشینتون رو میدم +هه!اینجا کجاست که انقدر گاز میدی واسه خودت؟من با خسارت راضی نیستم فهمیدی؟باید پلیس بیاد اینجا -دهنتو ببند اقا:/گفت خسارت رو میده! یهو سرشواورد جلو من بردم عقب۰.۰یااا خدا میخواد چیکار کنه؟ لبخند خبیثی زد: سریع حرفت رو پس بگیر وگرنه خودت میدونی منم بدون ترس سرم رو جلو تر از اون اوردم:زارت میدونی من کیم؟من از ادمایی مثل تو نمی ترسم +اوه جدا؟ یهو کلی اتیش به سمتم اومدننننن وای خدا!این از افراد خورشیده؟!۰.۰اوه پس جنگ شروع شدددد. با یه موج بلند اب اتیشش رو مهار کردم سرگرمه هاش بیشتر داخل رفتن و با داد گفت:تو تو!از افراد ماهیییی؟! سرم رو با ابهت بالا بردم:بله و بهش افتخار میکنم از ماشینشون یه پسره دیگه هم تند تند اومد به سمت ما ^بهتره بریم ادرین و دستش رو شونش گذاشت اونم با نگاه طلبکار و عصبانیش همونجا ایستاده بود:/دهه:/برو گمشو دیگه:/ نیان هم که تا الان حرفی نزده بود تند گفت:اممم اره مرینت بهتره ما هم بریم تا کسی ما رو ندیده!میدونی که هویت ما مخفیه! و اونم دستش رو رو شونم گذاشت هم زمان من و اون پسر با هم گفتیم: -ادرین...هان؟ +مرینت....هان؟ دستام رو طلبکارانه رو سینم گذاشتم نیان خانوم که هیچی محو پسره دومیه شده بود همون دوست پسره اشغال:/دوستشم گونه هاش سرخ شده بود:/چه دل قلویی میدادن:/اینجاست که میگن عشق در نگاه اول=/زاااااارت-_-عشق کیلو چنده؟!بعد یهو پسره دستش رو دراز کرد:من نینو هستم بابت مزاحمتی که براتون کردیم معذرت میخوایم نیانهم عین شاسگولا عاشقانه نگاش کرد و گفت:اوه نه اشکالی نداره من نیان هستم در واقع من ازتون معذرت میخوام مرینت اعصابش خورده برای همین نینو هم نگاش کرد و دهنش رو باز و بشته کرد:/:اوه منم از رفتار ادرین معذرت میخوام اون یکم اعصبانی بود بعد منو ادرین با هم گفتیم :نههه خیییرمممم بعد طلبکارانه همدیگه رو نیگاه کردیم و دست به سینه ایستادیم:/ادرین هم گفت:ایشالله هیچ وقت دیگه همو نمیبینیم -ایشالله و بعد هم به زور نیان رو به سمت ماشین کشوندم -لاین دفعه خودم میشینم سر فرمون:/ *وایییی دختر دیدی پسره چقدررر کیوووت بوووود@۰@ -نه خیر دختر تو چت شده مثلا ما قرار ه ماه ته دیگه با اینا سر کی رو اسمون حکومت کنه جنگ کنیم اونا دشمن مان * وایی توروخدا تو دیگه بس کن اه:( -اووف باشه رسیدیدیم -برگردیم دیگه* وتا چرا؟! --دیر شد تازه اعصابم خورده * اوکی هر دوتامون با هم خوندیم بازگشت به خونه!! چشامو وا کردم رو تختم بودم.. مغزم کلی از اتفاقات امروز کلافه شده بود اوووف:/اصلا ولش نیان هم که هیچی همینطور با نگاش داشت پسره رو میخورد:/پسره ی هیز:/اون ادرین که هیچی...از افراد خورشید هان؟!من اگه شما رو تو مسابقه نبرم مرینت نیستم اه:/کلا من قدرت اب افزاری قوی ای دارم م پدرم من رو پیش بهترین استاد کشورمون برده و من همه چیز رو از اون یاد گرفتم..ههوم:/تو اینه به خودم نگاه کردم چشای خیلی خوشکل و درشتسًی داشتم با موهای بلند ابی تیره چشامم هم سبز ابی..چیم از اون پسره کم بود که نتونستم بهتر جوابش رو بدم؟!من مرینتم!این دفعه داد زدم:مننننن مرینتممممم !!سرم رو محکم کوبوندم به اینه:/عین روانی ها سده بودم هم از رفتار ادرین و هم از رفتار نیان:/و بعد هم رو تخت بی جون افتادم اوف:( دفتر خاطرتم رو وا کردم و. توش نوشتم:امروز وقتی با نیا خره رفته بودیم بیرون تو دنیای ادما افراد خورشید رو دیدم!راستش رو بخواین من تا حالا تو عمرم یه ادم از گروه خورشید ندیده بودم..بقیه اش هم اتفاقاتی که افتاد و کلی هم فحشایی که دادم:/چیه میخوای بشنوی بعد زبونت رو کاز بگیری؟:/بدون که پلاس هیجده هستن:/پس مناسب تو نیس:/اهان راستی یادم رفت بگم من ۲۱ سالمه:)مادرم خیلی وقت پیش فوت شد موقعی که ۱۰ سالم بود اونقدر از نظر روحی داغون شدم ولی پدرم تمام سعی ش این بود که من حالم خوب بشه من کلی مسافرت برد کم کم تو سن ۱۵ سالگی تونستم مادرم رو فراموش کنم خیلی کار سختی بود...من خیلی مامانم رو دوست داشتم:(حالا که گفتم همه یه فاتحه بخونن:/امممم با نیان هم تو سن ۷ سالگی اشنا شدم اون همیشه در کنار همه مشکلاتم بوده:)بقیه قسمت بعد:/برای قسمت بعد۲۰نظر اینجا ۲۰نظر وب مارال;)نظر یادتون نره:)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



ساخت آنلاین کد هدایت به بالا