-*اوایــ❤️ـی عـشـــق-*سوم

شنبه 6 مرداد 1397 20:02

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ? رنا روژ ? کویین بی ? شخصیت های دیگر ?
سعلام فرند!بیاین که گذاشتم^^ممنون بابت نظراتون:)شرمنده شدم بخدا؛)مخصوصا سارا جون که خیلی نظر داد مرسی ازش:)راستی چند تا سوالاتون هم جواب بدم:-نیان همون الیاس؟ارع چون از اسم الیا بدم میاد گذاشتمش نیان:/ -تو این داستان میراکلس هم هست؟ -اری هست خوب فرند!واقعا موندم چطور اسم منو حدس نزدید!-_-هر چند که نمیدونم یهو کرمم گرفت گفتم اینو بذارم=/خب بچه ها اسم واقعیم رونیکا نیس ترساس:/اخه موندم این چه اسمیه روم گذاشتن۰-۰ادم یاد این ترسو ها میوفته:/پووووف چقد زر زدم!حواسم نبود خب خب شروع کنیم:من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………… (از زبون مارینت):یه هفته ای از اون اتفاق میگذره!محکم زدم تو سرم که جیغم در اومد:ایی دختر تو هنوز تو فکر اون پسره ای؟! ای مغز بدجنس(اوااا:/اینو از مارال یاد گرفتم خخخ:))امروز روز مهمیه!یکی از مهمترین روزای زندگیم!من قراره نگهبان بشم!و در اخر اسمون رو از چنگ افراد خورشبد در بیارم!این حق ماست!افراد ماه دیگه مثل قبل ضعیف نیستن!به اینجا که رسیدم ادای خودشیفته ها رو در اوردم و یه دست رو موهام ادکشیدم و با عشوه گفتم:چــــون مــٓــن رو دارنــ(اعتماد ب نفست تو حلقم:/)امروز قراره هر گروه تاج گذاری کنه!یعنی بچه های پادشاه یا ملکه هر گروه باید حکومت رو به بچش بسپاره=)و من قراره ملکه بشم!حالا معلوم نیست مال اون قبیله پادشاه بشه یا ملکه چخ زدم تو گوشم(مگه خود درگیری داری:/؟):اواااا دخترررر داری از الان میگی پسره یا دختر؟ ای بابا:/اصلا شاید دختر باشه منحرف! اص..صلا اگه پسرم باشه از کجا معلوم از من خوشش بیاد(یا امام زمان ظهور کن ۰-۰ چی میگی واسه خودت؟!!!!)گونه سرخم رو به هم مالیدم که محو بشن باید تا یک ساعت دیگه اماده میشدم!تنها بدی این بود …………قراره با گروه خورشیـٓــد به رسم قدیمـــی یه جا تاج گــــذاری کنیممممم!یکم چشامو اینو اون ور کردم با لحن شیطنت گفتم:اوووم اگه پسر بود مخشو بزنم چی؟ اون وقت میتونم اونو خامش کنم و به گروهش نفوذ کنم و اسمون رو برای همیـــشه تیره کنم! بعد عین این جادوگرای فیلما شیطانی خندیدم:هــا ها=/(تا کجا رفتی ای فرزند=/)بعد عین جادوگرا شیطانی خوندم: من مخش رو میزنمممممممممم! ایــــن کار منــه(با لحن اوپرا:/)یه لباس بلند ابی پوشیدم که زیرش ماه داشت سالها برای پوشیدن این لباس صبر کرده بودم لباس قدیمی ای بود ولی هیچ وقت برام تکراری نمیشد چون خیلی قشنگ و ظریف دوخته شده بود مادرم اون رو طراحی کرده بود…من برعکس اون تو نقاشی اصلا استعداد نداشتم(داستان برعکس شد*-*)من خیلی خواننده خوبی بودم اخرین بار که مامان از صدام تعریف کرد جملش این بود:اوای صدات خیلی قشنگه عزیزم منم کلی ذوق مرگ شدم……حیف که اون الان پیشم نیست…البته همه بخاطر قیافم اصرار دارن مدل بشم:/ولی از نظر من قیافم خیلی عادیه اینا چی تو قیافم میبینن که من نمیبینم نمیدونم:/میکاب ارتیست ها پشت در بودن:اجازه ورود داریم بانو من؟ -برین گمشین بابا من بانو من اینا نمیفهمم من مرینتــم! @اما بانوی من…… تو دلم گفتم اینا هم عین خدمتکارا اسکل شدن -بانوی من از شر و برا نداریم اوکی؟ @بله هر چه شما بفرمایید رو صندلی نشستم و اروم میکاپ رو شروع کردن……… (از زبون ادرین):امروز یکی از مهمترین روز های زندگیمه!یه هفته از دیدارم با اون دختر خله میگذره اه پسر تو چرا دوباره اون قضیه یادت اومد!و محکم زدم تو سرم به طوری که اه خفیفی کشیدم=/میکاپ ارتیست ها و دیزاینر های لباسم اومدن و کار رو شروع کردن……خوب من یه مدل هستم ولی من اصلا بهش علاقه ندارم همه بخاطر اینکه قیافه جذابی یا چمیدونم داشتم گفتن باید مدل شی ولی من خواننده شدن علاقه دارم (از زبون مارینت): -کی تموم میشه داداش؟ +صبر داشته باشید مارینت خانم -برو گمشو بابا نهههه دیگه سایه چشم نمیزنم! -چرا مارینت خانم؟اینطوری رسمی تر و بهتره! با جیغ گفتم:من اینجا میگم که چی بهتره! اون بدبختا هم سریع ترسیدن و گورشون رو گم کردن=/ای بابا خودمو ندیدم که سریع رفتم جلو اینه قدی با دیدن خودم یه جیغ بلند کشیــــدم:او مـــای گـــاش چقدر خوشــگل شدم! من اهل ارایش و این جور چیزا نبودم این پنجمین باری بود که ارایش میکنم!(بنده خیلی طبیعی هستم*-*)حالا وقت ژست گرفتم جلو اینه بود : -لبا غنچه اوووم -حالت جذابیت بگیر -با قدرت نگاه کن! -لبخنــند! خوب دیع همه ژست ها رو امتحان کردم!خب وقت رفتنه! تند تند با هیجان از پله رفتم پایین پدرمم هم که انگار کنار پله ها منتظرم بود تا منو دید لبخند کرمی رو لبش نشست و گفت:خیلی خوشگل شدی عزیزم -ممنون بابا *خب بریم؟ با سر حرفشو تایید کردم:اره^^ هورارااااا! سوار ماشین شدیم راننده شخصیمون رو به بابا گفت:حرکت کنم قربان *بله ماشین هم حرکت کرد هر چند که سرعتش حلزون در ثانیه بود ولی چه میشه کرد صبر ادم ها رو بزرگ میکنه:/هنزفریم رو از جیبم در اوردم که بابا جلوم رو گرفت و با لحنی دستور امیز گفت:حداقل امروز رو از دستورات سرپیچی نکن! چشم غره بزرگی بهش رفتم یعنی:واقعا که و طلبکارانه هنزفری رو گذاشتم تو جیبم که ماشین ایست کرد -رسیدیم قربان و تند تند در ماشین رو برامون وا کردمنم دست پدرم رو گرفتم و دست تو دست رو فرش قرمز رفتیم همه مردم اسمون اونجا جمع شدن و ازمون عکس میگرفتن و خبر نگار ها داشتن اجرای live ازمون میگرفتن خیلی متین و اروم از فرش قرمز رد شدم افراد ماه همه دورمون جمع شدن ولی با چیزی که دیدم چشمام اینطوری شدن و دهنم وا موند……… فکر میکنین چی دیده؟:/


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



ساخت آنلاین کد هدایت به بالا