تبلیغات
❤️Ladyblog❤️ - اوایــــــ❤️یــی عشــــق❤️ششم

اوایــــــ❤️یــی عشــــق❤️ششم

پنجشنبه 25 مرداد 1397 14:35

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
دیدین من چقد زود زود میذارم؟^-^اممم رونیکا نگفته چند نظر بدید پس من میگم:/۵۰ تا لدفا:)میسی:)……………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………………………………………………………(از زبون مارینت):با عصبانیت سر نیان جیغ زدم:تو نمیتونی با اون باشی……اون از افراد خورشیدههههه! نیان بی تفاوت گفت : باشه که باشه!من فقط عاشق شدم همین! جیغ کشیدم:یعنی چی که عاشق شدم همین!!؟عاشقی کیلو چنده؟!اینا فقط یه دروغن……خرافـــــات! نیان با عصبانت و ناراحتی نگام کرد و دستم رو پس زد:تو هیچی نمیفهمی……هیچی! خواستم بهش یه چیز بگم اما صدای پدر حرفامو قطع کرد -مارینت جان!بیا یه نفر هست که دوست داره تو رو ببینه!ابرو هام رو بالا انداختم و زیر لب گفتم:منو ببینه؟!……ناچار مجبور شدم نیان رو ترک کنم………به لباسم نیگاهی دوباره انداختم……لباس خیلی خوشگل و خاصی بود……چون مامانم اون رو دوخته بود بیشتر خاصش میکرد……لباس ابی دارکی که کمرم و رو کاملا نشون میداد و یک تیکه از شونه هام رو پوشونده بود……با قدم های متین و اروم سمت پدر رفتم……سرم رو بالا اوردم………جیغ زدم:لــــــــٍوکا❤️!تو برگشتییییی! لبخند گرم همیشگیش رو زد:اره بخاطر تـــو!چقدر بزرگ شدی پرنسس!البته دیگه باید بگم ملکه!اروم گفت:خیلی خوشگل شدی پدرم لبخندی زد:بهتره تنهاتون بذارم………لوکا بود……بهترین دوست دوران بچگیم……زمانی ک یه بچه بودم پدرم نمی ذاشت با ادمای عادی اسمون صحبت کنم……فقط و فقط لوکا بود که همه چیز رو جبران میکرد……اون فوق العادس……و شبیه من……عین من عاشق خواننده شدنه……برای خوانندگی اسمون رو ترک کرده بود تا به هدفش برسه……برعکس من که دارم اینجا می پوکم:/……اون از قصر شماره ی دو بود……بچه بودم یکم ازش خوشم میومد اما……یه حس بچگونه بود دیگه!……از اخرین باری که دیدمش خیلی تغییر کرده بود……یعنی خیلی خوشگل شده بود……چشای ابی روشن با موهای زمینه سیاه ک تهش رو ابی کرده بود*^* +از اخرین باری که دیدمت خیلی گذشته!!وای خدا تو برگشتیییی! و پریدم تو بغلش………اول یکم متعجب شد ولی بعد هم اونم دستاش رو دور کمرم حلقه کرد(اوووف ادرینتی های حسود:/چه خبره فحش:/)یهو چشام گرد شدن0-0سریع به خودم اومدم و از بغلش اومدم بیرون…… دستش رو جلوم اورد:میای بریم باغ خانومی؟……درست عین گذشته بود……عین خودم از همه چیز فراری بود……همین چیزا واسم خاصش میکرد……+بله^-^ دستام رو گرفت………تند تند رفتیم سمت باغ………ماه کامل بود………نیم نگاهی بهم انداخت:این دفعه هیچ وقت ولت نمیکنم!………لبخندی زدم:از موسیقی چه خبر!؟البوم منتشر کردی؟ -اره……خیلی دلم میخواد با تو بخونم! خندیدم:با من!؟عمرا پدرم بذاره…… -اونش بامن……از نیان چه خبر؟! تا اسم نیان اومد قیافم پوکر شد:عاشق شده! چشاش گرد شدن:نیان………نیان ما ؟0-0 +پ ن پ نیان عمت:/ -اوکی:/حالا عاشق کی؟! +نمیشناسیش……از افراد خورشیده…… -افراد خورشید!!؟اما…… +بهش گفتم ولی گوشش بدهکار نیست……… -اره دیگه……عشقه ادمو دیوونه میکنه……و بعد منو نگاه کرد……حتی مردمکش رو هم تکون نمیداد0-0یا خدا درد نگرفت چشش؟۰-۰………+ای شیطون نکنه رفتی زمین عاشق ی نفر شدی؟! لبخندی زد:قبل از اونم عاشق بودم……ولی نمیدونستم چجوری بهش بگم……از افراد اسمونه! +لیاقت تو رو نداره مطمئن باش…… خنده ی کوتاهی کرد:خیلیم داره……اون خوشگل ترین و مهربون ترین و باحال ترین و شیرین ترین دختریه که تو عمرم دیدم……… از حسادت داشتم میترکیدم………با عصبانیت گفتم:اوه جــــدا؟!:/پسره ی خنگ……معلوم نیس کی گولش زده عین اسکلا حرف میزنهههه خواستم برم که لوکا زود دستامو گرفت و منو به سمت خودش نزدیک کرد………چونم رو اورد بالا:خانومی……من باید به شما یه چیزی بگم……… چشم غره ای رفتم:برام مهم نیست! ………لبخندش کم کم محو شد و با لحن غمگین گفت:پس……پس نمیخوای بدونی من عاشق کیم؟!………مردد بودم برای گفتن*نه*………+نه! لبخند تلخی زد:اهان……… نگاه محوی روم انداخت…… -تو چی؟……عاشق نشدی تا حالا؟!………با سوالش تعجب کردم:من؟! -اهوم………… +فک نکنم بدونم عشق چیه……اگه میدونستم شاید بشه گفت که عاشق یه نفرم……(ادرینتی ها بسهههه:/فحش ۱۸+ در شان شما نیس:/)لبخندش برگشت رو لباش ………تا اینکه کلی موج روبروم دیدم……جیغ کشیدم………و تند مهارش کردم………لوکا خیلی قوی شده بود……-حال کردی؟! +اهوم……………دستای همو اروم اروم گرفتیم صورت هامون داشت نزدیک هم میشد………نفسای داغش میخورد رو صورتم………هی نزدیکتر………و لباش رو اروم رو لبام گذاشت………………یــه لحظههههه کاااات!:////من کی همچین کاری میکنم:/!!!؟ای منحرفاااااا://///همش در مورد اون kiss دروغ بود:////پییییف:/حالا بریم ادامش:/:-بهتره برگردیم وگرنه متوجه میشن ما نیستیم! +اهوم……… دست تو دست تا اونجا رفتیم………مادر ادرین و پدرم رو صحنه دیدم………اوا!………مادر ادرین:زمان رقص ملکه و پادشاه جدیمونه! پدرم:به رسم همیشگی!………وایسا ببینم:///من با ادرین برقصم؟:///………نگووووووووووو……اووف:/……یه جوری رفتار میکنن انگار منو و ادرین ازدواج کردیم:/…………بقیه قسمت بعد-_______________-(نظر ندی خری://///)دستم درد گرف://


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



ساخت آنلاین کد هدایت به بالا