تبلیغات
❤️Ladyblog❤️ - اوایــــــــ❤️یــــی عشــــــق هفتم❤️

اوایــــــــ❤️یــــی عشــــــق هفتم❤️

پنجشنبه 25 مرداد 1397 14:36

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ? رنا روژ ? کویین بی ?
سعلام فرند^^۱۰۰ تا:)انتظارم رفت بالا:/…………… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… …………………………………………………………………………………………(مارینت):لوکا نگاه بدی و خشمگین به مامان ادرین و پدرم کرد……نمیدونم چرا ولی خیلی انگار عصبی شده بود……… -لوکا……ا خوب……بی؟ چشاش رو بست……-اره خوبم بهتره تو بری دیر میشه -باشه……ادرین هم که هیچی عین سگ بهم زل زده بود۰-۰یا خدا چرا یهو اینطوری شد!؟ رفتم جلوتر و روبروش ایستادم ……نفس های گرمش رو به وضوح میتونستم حس کنم…… زیر لب گفتم:هیز شدیاااا:/ سریع خودش رو جمع و جور کرد: عینک نیاز داری بهت بدم؟ چشم غره ای بهش رفتم بازم با اون ضایع بازی هاش داشت انکارشون میکرد!!عجب ادم عجیبی!! (از زبون ادرین):مارینت رو کنار یه پسره ای که به نظر جلف میومد دیدم……نمیدونم چرا ولی اعصابم بهم ریخت……که متوجه شدم مارینت اروم داره میاد به سمتم……تازه به قیافش دقیق شدم……چشای ابی درشت و خوشگلی داشت……فرم دماغ و لبش هم کاملا به صورتش میومد……موهای ابیش که نگو……تو چشاش غرق شدم……با تعجب بهم نکاه کرد و اومد نزدیک تر……دمای بدنم رفت بالا……-هیز شدیااا قیافم پوکر شد:عینک لازم داری بهت بدم؟……چشم غره ی همیشگیش رو رفت……دختر خیلی عجیبیه…… دستام رو جلوش اوردم……اونم دستای سردش رو اروم گذاشت تو دستای گرمم……افراد ماه دمای بدن پایینی نسبت به افراد خورشید دارن بدن ما برعکس اونا خیلی داغه و اونا خیلی سرد………کلا ما تضاد همیم……ماه و خورشید………سرش رو اورد بالا……دستام رو دور کمرش حلقه کردم……اونم دستاش رو دور گردنم حلقه کرد……نفسای سردش رو حس کردم……برعکس من……چشامون تو چشای هم قفل شد……من چم شده؟!چرا دارم اینطوری میشم؟! اونم با یه دختر؟!(از زبون نویسنده):بلی و این دو کفتر عاشق همینطور بهم زل میزنند……ادرین متعجب به رفتار های عجیبش همینطور از خود سوال می پرسد که چرا این حالت دگرگون برای او ایجاد شده……؟اما او نمیداند که قلبش توسط ملکه ماه تسخیر شده است……دختری عجیب و در عین حال شیطون و شوخ……که اوای صدای قشنگی داره……و مرینت……از رفتار های ادرین متعجب است و نمیداند که چه اتفاقی رخ داده چون او خیلی احمق است و دروغ میگویم؟:/مرینت در چشمان ادرین غرق میشود……با خود کلنجار میرود که نه!این صحیح نیست!……ولی او هم به پادشاه خورشید دلبسته است……اهههه چه وضع حرف زدنه؟!:/حالم بهم خورد:/شوخی کردم:/مرینت تو چشای ادرین غرق میشه و نمیدونه چش شده……پسری که از اولین برخورد اشنایشون تا الان ذهن اون رو مشغول کرده……و اون……نکنه این همون عشقیه که میگن؟……مرینت سرش را با حس ارامش رو شونه ها ادرین گذاشت……(مرینت):نمیدونم چم شده بود……؟اون……اون شونه ها باعث ارامشم شده بودن……یه حس عجیب……اروم تو دلم خوندم:Go to bed tonight(بذار بگذره امشب)What a strange feeling(این حس عجیب چیه؟)I do not know ... I do not know(نمیدونم……نمیدونم)Just let it be this damn night(فقط بذار بگذره این شب لعنتی)خودم نوشتمااا^^نظرتون رو دربارش بگید:)اون حسا یه لبخند رو لبم اورده بودن……موسیقی کاملا اروم بود………عین حس الانم……اصلا من چم شده!؟کم کم اهنگ تموم شد و از هم جدا شدیم……متوجه شدم که گونه هام سرخ شدن……وای……امشب واقعا خیلی شب عجیبی بود……پادشاه بودن ادرین……رفتار ادرین……برگشتن لوکا……رفتار های عجیب و غریبم در برابر ادرین……عاشق شدن نیان!……به کلمه نیان رسیدم سریع یه پک محکم زدم تو صورتم و تند تند رفتم تا نیان رو پیدا کنم……داشت نوشیدنی میل میکرد-___________-اوف خدا رو شکر که با این نینو نبود……تا اینو گفتم نینو رفت کنارش0-0جلل الخالق:/من خفه شم بهتره:|||||||تند تند رفتم به سمت نیان و نینو رو ازش دور کردم و با لحن. دعوایی گفتم:کاری داشتین؟! نینو هم سرش رو خاروند و نگران به نیان نگاه کرد……و بعد انگار یه چیزی بینشون رد و بدل شد و نینو گفت:نه ببخشید………و دور شد……من واقعا از دست نیان خسته شدم……تا چند روز پیش از یه پسر دیگه به اسم اریان خوشش میومد:/و باهام این رل شدن:/و در اخر به جدایی کارشون کشید دلیلش هم تقریبا من بودم!فکر بد نکنید………نیان پیشنهاد داد که باهم بریم رستوران(من-اریان-نیان)و بعد هم اولین دیدارم با این پسره ی عوضی اریان بود……اریان موهای قهوه ایی و چشای قهوه ایی داشت……نیان چند لحظه منو با اریان تنها گذاشت و رفت دستشویی تا ارایشش رو تمدید کنه……اونم بهم نزدیک و نزدیک تر شد…… تا اینکه خواست منو ببوسه……و محکم زدم تو گوشش که همون موقع نیان رسید و همه چی رو دید و با گریه از اونجا رفت و منم رفتم دنبالش……ولی هنوز ادم نشده……الانم که حتی با یه دشمن دوست شده………!ازمون درخواست کردن بشینیم شام بخوریم:/بی رمق روی صندلی نشستم که ادرینم روبروم نشست……لوکا و نیان هم کنارم……نینو هم روبرو نیان نشست که باعث شد بیشتر اعصبانی بشم………اشتها غذا خوردن نداشتم~٬……بیشتر با غذام بازی میکردم *عا……چرا نمیخوری اون بدبخت رو؟ زبونم رو دراز کردم:دلم نمیاد…… خنده کوتاهی کرد یه لقمه گذاشت تو دهنم……از خجالت سرخ شدم……روم رو کردم اینور که با قیافه عصبی وحشتناک ادرین روبرو شدم……خیلی عصبی بود……یا خدا چرا امروز اتفاقات عجیب می افته!؟………رومو کردم این ور و نیان رو با اون نیشخند بزرگش دیدم……قیافم دقیقا اینطوری شد:-_- خب دیگه بقیه پارت بعد^_^بای لاوز^^


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30

ساخت آنلاین کد هدایت به بالا