تبلیغات
❤️Ladyblog❤️ - اوایـــــــ❤️یـــی عشـــــق❤️هشتم

اوایـــــــ❤️یـــی عشـــــق❤️هشتم

شنبه 27 مرداد 1397 19:32

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
بچه ها الان که این پست رو میخونید من در حال پذیرایی از مهمون ها هستم:/برای همین الان ساعت چهار هست که دارم تایپ میکنم ولی رو ساعت هشت براتون تنظیم کردم;)راستی برید تو وب مارال به پست های جدیدم نظر بدید^^ممنون:)قسمت قبل چون نظرات زیاد بود برای این قسمت هم ۱۰۰ تا میخوام^^خیلی ممنون از کسایی که داستانم رو میخونن و نظر میدن!*-* به قول مارال بریم سر داستان: ……… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… …………………………………………………………………………………………(از زبون مارینت):قیافم دقیقا اینطوری شد :-_-و عصبی و خیره خیره به نیان نیگاه کردم ک یعنی بس کن!اونم مثل همیشه یه چشم غره بهم رفت و مشغول غذا خوردن شد……حال غذا خوردن رو نداشتم……زیرزیرکی به ادرین نگاه کردم……اونم مثل من غذا نمیخورد……حق داشت مثل من امروز واسش کلی اتفاق عجیب و غریب افتاده بود……کی فکرش رو میکرد اون ادرین که بهش زدم همون ادرین پادشاه خورشید باشه!؟سریع شام رو خوردمو تشکر کردم از همه و سریع پاشدم و رفتم باغ و یه گوشه نشستم………(بچه ها الان ساعت ۸ و پنجاه دقیقس:/رفتیم با ماری دریا واس همین اههه اصلا ادامه تایپ-_-)تا که یکی دستاش رو شونم گذاشت تند عکس المعل نشون دادم و کلی اب پرت کردم به اون طرف ک دستش رو گذاشت رو شونم……زود روم رو اون ور کردم طرف جاخالی داده بود………با دیدن دوتا تیله سبز گفتم:ادریــــن!؟؟ پوکر گفت:پ ن پ عمت:/ پوزخندی زدم:من عمه ندارم شونه هاش رو بی تفاوت انداخت بالا:هر چی که داری! -این جا چیکار میکنی!؟ تند نگاهی انداخت:باید از شما اجازه بگیرم؟! چشم غره ای رفتم با حالت طلبکاری گفتم:نع اروم کنارم نشست و به ماه کامل زل زد و بعد هم یهو از خنده ترکید با چشای گرد گفتم:به چی میخندی؟! خنده اش کم کم اروم شد:از فکر اینکه قراره با تو بجنگم خندم میگیره اخمام رو کردم تو هم و با داد گفتم:منـــــو دســـــت کـــــم میـــــگیــــری؟! خنده دیگه ای کرد:نه بابا تو از جنگ چی بلدی!؟ سریع و تند کلی بهش تیغ های ابی پرت کردم تیغ هایی که اگه به ادم بخوره ادم بدنش زخم میشه و عین تیغ برندس……سریع با کلی شعله های اتش مهارشون کرد!خیلی اسون!اعصابم بهم ریخت و محکم پاهام رو به زمین زدم تا اب های تموم زیرزمین در بیاد……وزن زیادی داشت و بلند کردنشون سخت بود به زور به سمتش پرت کردم و از اون اب تعجب کرد بود!هه منو دست کم گرفتی؟! با ندیدن ادرین دلهره گرفتم……یا خدا یعنی اب بردش!؟با نگرانی رفتم جلو!وای تو چت شده بود دختر!نکنه رفته زیر اب!؟نهههه نگو خفش کردم!!!دستام میلرزیدن……با اینکه دشمنم بود و یه روزی هم باید تو جنگ شکستش میدادم……ام……ما پس……س چرا چرا!؟من چرا نگرانشم!!!؟چرا دستام میلرزن!؟کم کم اشکام هم سرازیر شدن……تند تند رفتم سمتش……با دیدن حلقه ای اتشی که ادرین دور خودش درست کرده بود اروم شدم……دستام رو گذاشتم رو قلبم و تند تند نفس کشیدم……انگار حمله قلبی بهم وارد شده بود ادرین کم کم حلقه اتیشش رو شکوند و اومد سمتم……نگاش مهربون شده بود:+هی حالت خوبه؟ با لکنت نگاش کردم:ن………نه نگران شد:چرا……کجات درد میکنه؟!اسیبی رسوندم بهت!؟ سرم رو تکون دادم به معنای نه……صورتم عین گچ سفید شده بود……قلبم به شدت درد میکرد………… دستاش رو دور شونه هام گذاشت……با نگاه مهربون بهم نگاه کرد:نمیخوای بگی چیشده!؟ و لبخند گرمی بهم زد……-من……ن بابت…ت ا…ا…اون ……اون اب ها……مع…م……معذر……معذرت م……می خوام……نمیدونم چرا کلی حمله عصبی بهم وارد شده بود…… خنده کوتاهی کرد:جدی که نمیخوای بگی بخاطر اون ناراحتی!؟من که چیزیم نشده!ولی دمت گرم خیلی خوب بودی! نیشم باز شد و نیشخندی زدم:خودم میدونم……از تغییرات یهوییم تعجب کرد و سریع قیافش رو عوض کرد و لبخند رو میتونستم به وضوح رو صورتش حس کنم که یهو به جای اون لبخند شیرین یه اخم اومد رو صورتش:+اون پسره کی بود؟ -کدوم پسره؟! با لحن تند ادامه داد:همونی که دور و برت می پلکید -لوکا رو میگی؟! +هر کی که هست!! -اممم دوستم! +دوستت!؟ -اه!اصلا تو چیکاری داریش!؟ حرفش رو تند خورد و خفه شد:/ +بهتره بریم تو و با سر تکون دادن نشون دادم ک اره………سمت پدرم رفتم……اونم سمت مادرش رفت………زیر گوش پدرم گفتم:کی تموم میشع؟ پدرم چشم غره ای رفت:ده دقیقه دیگه ……خبرنگار ها مستقیم رو قیافه منو ادرین زوم کرده بودن……یکی تند تند اومد سمتم:حالا شما به عنوان ملکه ماه چه کار هایی برای مردمتون انجام میدید؟! شونه هام رو بردم بالا:معلومه!وظایفم رو انجام میدم و البته خورشید رو از اسمون محو میکنم ……خبرنگار لبخندی از روی رضایت زد و با صدای بلند گفت:عالیـــه!و اما شما میتونید به چند تا سوال خصوصی جواب بدید؟ -اهوم +سوال اول شما چند سالتونه و چه مدرکی دارید؟ لبخندی زدم:۲۱ سالمه و درس حقوق خوندم و مدرک ph دارم:)اینجا که رسید با شیطنت گفتم:قصد خوانندگی هم دارم! دوباره خبرنگار یه لبخند گرم زد:عالیـــه!سوال دوم:متاهل هستید یا مجرد یا قصد ازدواج دارین!؟ با این سوال قیافم پوکر شد:نه ندارم و مجردم:/ و چشم غره ای رفتم خبرنگار گفت:میخوای به طرفدار هات چی بگی!؟ -دوستتون دارم همتون محشرید! خبرنگار:پیج رسمی دارید؟! به اینجا که رسید سریع با افتخار و نیشخند گفتم:بله من در تویتر-فیسبوک-اینستاگرامو……پیج دارم خبرنگار چشاش گرد شد:اوه بله! بقیه پارت بعد لاوز!برم مهمونا اومدن:/نظرات رو زود پر کنیناااا؛)


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



ساخت آنلاین کد هدایت به بالا