تبلیغات
❤️Ladyblog❤️ - اوایـــــــ❤️یــــی عشــــــــق نهم❤️

اوایـــــــ❤️یــــی عشــــــــق نهم❤️

شنبه 27 مرداد 1397 19:33

نویسنده: Romona Velf
ارسال شده در: اوایــ❤️یـی عشــق ?
کجا دیر کردم!؟چرا اینقد کامنت دادین که دیر کردی!؟عه!اصلا ولش اوووف ازمون زبانم رو گند زدم در حد لالیگا:/راستی بگذریم چقد پروفایلم کیوتههههه*^*(چشم حسود کور:/)راستی برای قسمت بعد:۱۵۰ تا اینجا ۲۰ تا وب مارال*-*(در ضمن اینقد نگید بعدی یه جمله دیگه بگید از بس گفتین بعدی مخم پوکید بخدا:///اگه بگین بعدی حساب نمیکنم!۰-۰)راستی بگذریم… …:……… من فقط عاشق شدم!همین:)…………………… ………………………………………… ………………………………………………………………………………………… …………………………………………………………… …………………………………………………………………… ………………………………………………………………………………………………… ………………………………………………………………………… ……………………………………………… …………………………………………………………………………………………❤️مارینت❤️خبر نگاره یکم دیگه زر زد و رفت سمت ادرین……❤️ادرین❤️متوجه شدم یه زن همراه با یه میکروفون تند تند داره میدوئه سمتم اولش جا خوردم ولی سریع به خودم اومدم……با لحن جیغی گفت:سلام!و نذاشت جواب بدم و رو کرد به دوربین:همراه هستیم با ادرین اگرست پادشاه جدید قلمرو سان!(خورشید:/از این به بعد به ماه میگم مون گفتم بدونید:/)سرم رو مردد عین اسکل ها تکون دادم اون رفتار هاش گیجم کرده بودن!-اول از همه میتونم ازتون سوال بپرسم؟!با تکون دادن سر تاییدش کردم:سنتون؛مدرک تحصیلیتون؛مجرد هستید یا متاهل یا قصد ازدواج دارید؟!میخوای به طرفدارهات چی بگی!؟پیج رسمی داریــــن؟! از اون همه سوال یهویی شوکه شدم:+۲۳ سالمه؛مدرک حقوقph؛به اینجا ک رسید قیافه پوکرم رو نشون دادم:نه مجردم و قصد نعرم؛ممنون از اینکه همراهم هستین؛بله دارم تو توییتر و اینستاگرام لبخندی زد:به عنوان پادشاه برای مردمتون چیکار میکنید؟ لبخندی زدم:ماه رو از اسمون پاک میکنم! و بازم لبخند زد و دور شد……زنگ تموم شدن مهمونی به صدا دراومد و همه کم کم شروع به رفتن……❤️مارینت❤️خیلی خوابم میومد!خمیازه ای کشیدم که بابام عین این دیوونه های عصبی نیگام کرد ک از ترس خودمو قهوه ایی کردم۰-۰البته نکردم:///نزدیک بود بکنم:/مهمونا هم کم کم داشتن میرفتن و من از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم(منم ادبی شدم مثلا:///)تند تند رفتم سمت لوکا:-پیس! لوکا نگاش رو یکم اون و این ور کرد و صورتشو اورد جلو:هوم؟ نمی دونم ولی کرمم گرفته بود:-پیسسسسس! مثل اینکه فهمید کرمم گرفته و لبخندی از روی خنده بهم زد:بله عزیزم؟ -عزیزمت تو حلقم! سونه ای بالا انداخت:خوب حالا چی میخواستی بگی؟! -اممم اه یادم رفت!حواس نمیذاری واسم کع! تا اینو گفتم خودشو بهم نزدیک تر کرد:عین کاری ک تو باهام میکنیــ……دستاشو گذاشت رو چونم……چشام گرد گرد شده بودن به طوری که از بس تعجب کرده بودن نمیتونستم حرکت کنم……لوکا ادامه داد:خانومی از بس خوشگلی به جز تو هیچ کس رو نمی تونم ببینم!هیچ کس رو جز تو………ضربان قلبم رفت بالا……یا خدا این چشه؟! تند به خودم اومدم و دست لوکا رو از چونم گرفتم……و مضطرب بهش نگاه کردم:اهان……اهان…ار…ره من برم……نمیدونم چرا…حس بدی نسبت به نزدیکی لوکا داشتم!…دلیل کاراش چی بودن؟!…اه ……و تند تند دور شدم…کم کم سالن خالی شد……همه رفتن جز…ادرین/مامانش/من/پدرم مادر ادرین پوزخندی به پدرم زد:سلامی دوباره تـــــام!تام رو بدجوری کشید! پدرم عین لحن خودش جواب داد:سلامی دوباره امیـــلی! مادر ادرین نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:همونطور که خودت میدونی……اونا باید با هم همکاری کنن……و به من و ادرین اشاره کرد……و ادامه داد:طبق قـــوانیـــن!باید بخاطر جون انسان ها اینکارو بکنیم و بعدش هم……!پدرم با لحن خشمگین و تند گفت:جنگ! داشتن در مورد چی حرف میزدن!؟نگاهی به ادرین انداختم که اونم عین من متعجب بود بعد هم نگاش افتاد به من و تند نگامو دزدیدم و سرخ شدم!یا خدا دیدش که من دارم دیدش میزنم(حال کنید جمله رو:/)مادر ادرین که متوجه قیافه متعجب من و ادرین شده بود رو به ما گفت:شما باید به صورت ناشناس برید پیش انسان ها!به عنوان ملکه و پادشاه جدید!سپیدار سیاه یکی از دشمنان اسمون قصد داره به انسان ها اسیب بزنه که شما بیاین به دنیای انسان ها و شما رو از بین ببره و وقتی شما دوتا نباشید تسخیر کردن اسمون کار راحتیه!اسمون بهش قدرت میده و میتونه قدرتش رو دوبرابر کنه و قدرت نابودی کل دنیا رو بدست بیاره!شوکه شده به مامان ادرین نگاه کردم و ادامه داد:اون به صورت یه ادم در میاد……شما دوتا میرین دانشگاه با اطلاعات جعلی ای که با جادوتون درست میکنید!اونم به همون کلاس میاد با هویت جعلی خودش……شما باید نابودش کنین!و اون وقت میتونید برگردید! پدرم شونه منو گرفت:من دخترمو تنها با دشمن نمی فرستم امیلی پوزخندی زد:هه پسر من اگه تا الان میخواست اون دختر ضعیف شما رو از بین ببره همون اول به راحتی میکشتش!……پدرم چشم غره ای رفت:باشه پس اگه به کمکی نیاز داشتین بهم بگید تا یک نفر رو انتخاب کنم و بفرستم! سرمون رو تکون دادیم که ادرین گفت:کی ماموریت شروع میشه؟ مادر ادرین:فردا! من و ادرین با هم جیغ زدیم:فـــــــْردا؟!!مادر ادرین و پدرم راحت با هم گفتن:بله پدرم:بهتره استراحت کنید و بخوابین کوامی هاتون براتون همه چیز رو توضیح میدن……بعدی پارت بعد❤️❤️❤️


کامنت ها: نظرات
اخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30

ساخت آنلاین کد هدایت به بالا